من همان مرغ زیبای گویایم که هر بامداد بر لب پنجره ظاهر می شوم،و همان مونسی هستم که نمی توانی مرا بشناسی شکوفه ای هستم که جهان تاریک تو را روشن می کنم. من همان برق جهانم،خورشید تابانم که بر ذهن تو می تابم همان صخره ی غلتانم که بر فکر تو می آیم افتان و خیزان و ناگهان در زمانی ناشناخته و مکانی دور افتاده پیام شادی می آورم. من همان عاشق ازلیم همان نی ام بر لبان ناپیدایی که حدیث عشق را بر تو می دمد،وبا تو می خرامد به هر جا که می روی. من همان گوش شنوایم بر قلب حساس تو که ضربان و نوسان آن را می شناسد اما تو نمی توانی مرا بشناسی چشم دل باز کن و مرا بشناس. من بازوی سوم توام،سایه ی دوم توام همان سایه ی سفیدی که همه جا با تو همراهم و هرگز تو را فراموش نمی کنم اما قلب کوچک تو بر روی من باز نیست. چشم دل باز کن و مرا بشناس.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:5  توسط الهام . ا
|
غم تنهايي من كوله باري است پر از غربت و درد كوله باري است پر از حرفهاي تلخ غم تنهايي من را چه كسي مي فهمد؟ شايد يك روز بيايي ز سر شوق و هوايم بكني و ببيني كه چه خاموش در آن سوي افق قلبم از اين همه درد آرام است پيكرم گرچه ميان مردمان نيست ولي روح من چشم در راه دعايي مانده است