با نسیمی می رود عطر دلاویزش هنوز مستم از پیمانه چشم غزل ریزش هنوز بافه، بافه خاطراتم در نگاه مست او می زند بر دار، قلبم را به آویزش هنوز همچو یک پروانه در چشمان او می سوزم، آه می شوم خاکستر از عطر دلاویزش هنوز یوسف باغ نگاهش، مونس تنهاییم چون زلیخا می شوم از عشق لبریزش هنوز می پرم همچون کبوتر روی بام خاطرش تا ببیند این منم آن مرغ شب خیزش هنوز گر ز آه و درد و حسرت خاک و خاکستر شوم باز هم گم می شود در باد پاییزش هنوز
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:42  توسط الهام . ا
|
غم تنهايي من كوله باري است پر از غربت و درد كوله باري است پر از حرفهاي تلخ غم تنهايي من را چه كسي مي فهمد؟ شايد يك روز بيايي ز سر شوق و هوايم بكني و ببيني كه چه خاموش در آن سوي افق قلبم از اين همه درد آرام است پيكرم گرچه ميان مردمان نيست ولي روح من چشم در راه دعايي مانده است