رضا خرم آبادی عزیز منو دعوت به یلدا بازی کرده. والله نمی دونم از چی باید بنویسم. چیزی ندارم که تا حالا مخفی شده باشه و کسی از اوون خبر نداشته باشه. همه یلدا بازی ها رو که خوندم دیدم که قریب به اتفاق نویسندگان یلدا بازی، از سلیقه هاشون نوشته بودن و این اصلا درست نیست. باید برای یلدا بازی چیزهایی رو نوشت که واقعا خوانندگان متحیر بمانند. ولی منم می نویسم.
۱ـ همه دوستانی که وبلاگ من رو می خونند بهم امید می دن که چشم انتظاری من یه روزی به پایان می رسه و گمشده ام بر می گردد، اما همین جا به همه می گم که من تا آخرین لحظه ایی که هستم چشم انتظار می مونم، چون کسی که منتظرشم سالهاست که زیر خروارها خاک خوابیده و فقط یه عکس ازش برام به یادگار مونده، عکسی سیاه و سفید که از روی اعلامیه اش برداشتم.
۲ـ اولین باری که کامپیوتر دیدم ۱۴-۱۵ سالم بود. سال دوم دبیرستان بودم. یه کامپیوتر ۲۳۳ برام خریده بودن تا یاد گرفتم دیسکت رو توی فلاپی درایو جا بدم ۳ تا دیسکت شکوندم. اوون موقع ویندوز تحت داس بود و مثل حالا با یه سی دی نصب نمی شد حدود ۱۳ تا فلاپی داشتم که باید با اونها ویندوز نصب می کردیم. هر وقت که سیستم خراب می شد باید با اتوبوس می فرستادمش تهران که داداشم درستش بکنه و برام دوباره با اتوبوس بفرسته. اصلا هم درس دانشگاهی در مورد کامپیوتر نخوندم ولی الان بیسیک و دلفی و ... به راحتی کار می کنم. واسه خودم یه پا مهندس شدم.
3ـ چیزی که خیلی توی زندگیم آزارم می ده و همیشه خودم رو به خاطر اوون سرزنش می کنم اینه که خیلی از سال 1375 بدم میاد. چون اون سال من خیلی نحس بودم. 1 ماه بعد از ازدواجم پدرم فوت کرد. هنوز توی مراسم فاتحه بودیم که خودم مجبور شدم برای یک عمل جراحی بیمارستان بستری بشم. تعدادی از عیادت کنندگان که قرار بود برای عیادت من بیان توی جاده تصادف کردند و یکیشون ضربه مغری شد. خوشبختانه نمرد ولی حالا بعد از گذشت 10 سال هنوز هم خوب نشده و حرکاتش خیلی کند و سنگین شد. آذر ماه همون سال جونم به لبم رسید و از زندگی مشترکم دست کشیدم و دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم. دیگه نمی خوام از او سال حرفی بزنم ولی بازهم بدبیاری داشتم.
4ـ تا امروز که دارم می نویسم 18 بار سابقه بیهوشی و رفتن به اتاق عمل رو دارم. اونقدر آسیب پذیرم که خودم هم باورم شده که واسه مردن خوبم.
5ـ از 29 شهریور ماه تا امروز سابقه 6 تصادف را دارم که تصادف آخری که 29/9/1385 بود بالاخره طرف مقابل مقصر شناخته شد ولی راننده فرار کرد چون ماشین رو ساعت 3 صبح همان روز از شهرک پارسیلون دزدیده بود و مطمئنم که حالا دارم فحش و بد و بیراه می شنوم که زحمات و نقشه های یک ساله آقا دزده رو به باد دادم.
حالا منم باید 5 نفر رو به یلدا نویسی دعوت کنم. حتما اینکار رو می کنم. خانمها رو در اولویت می زرام. البته حس فیمینیستی در کار نیست.