تکیه بر جنگل پشت سر روبروي دريا هستم آنچنانم که نمي دانم در کجاي دنيا هستم حال دريا آرام و آبي است حال جنگل سبز سبز است من که رنگم را باران شسته است در چه حالي هستم ؟ کوچ مرغان را مي بينم موج ماهي ها را نيز حيف انسانم و مي دانم تا هميشه تنها هستم وقت دل کندن از ديروز است يا که پيوستن بر امروز من ولي در کار جان شستن از غبار فردا هستم صفحه اي ماسه بر مي دارم با مداد انگشتانم مي نويسم من آن دستي که رفت از دست شما هستم مرغ و ماهي با هم مي خندند من به چشمانم مي گويم زندگي را مي بيني بگذار اين چنين باشم تا هستم
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:47  توسط الهام . ا
|
غم تنهايي من كوله باري است پر از غربت و درد كوله باري است پر از حرفهاي تلخ غم تنهايي من را چه كسي مي فهمد؟ شايد يك روز بيايي ز سر شوق و هوايم بكني و ببيني كه چه خاموش در آن سوي افق قلبم از اين همه درد آرام است پيكرم گرچه ميان مردمان نيست ولي روح من چشم در راه دعايي مانده است