حالا ديگر نه به سبز ايمان دارم نه به صدا نه به سكوت صدايي كه مرا با نام ديگري مي خواند و سكوتي سبز كه در آخرين شب پاييز جا مانده است آه، دريچه ي آفتاب كبوتران سوخته ات بريده بريده از آسمان مي بارند دلهره روي صورت من رنگ مي بازد دريا خاكستر مي شود رؤياهايم بوي دود مي گيرد به ياد بياور گفته بودم خيلي صبورم كه هنوز هم مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم اما ديگر نه انار و علاقه نه علاقه و اقاقي نه پنج شنبه قد كشيده به سمت چراغ نه روز به خير و خداحافظ خاموشت كرده ام نام من پرنده شد و پريد و نام تو ، ستاره ي سبز من با خاكستر كبوتران سوخته آهسته وزيد من آلوده بودم آلوده ي جزر و مد صدايت و تو براي دست كشيدن به پوست من انگشت هايت را گم كرده بودي سه دقيقه از مرگ من گذشت حالا اندامم را در آيينه غسل مي دهم با هر چه بود و نبود اين گنبد كبود
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 3:33  توسط الهام . ا
|
غم تنهايي من كوله باري است پر از غربت و درد كوله باري است پر از حرفهاي تلخ غم تنهايي من را چه كسي مي فهمد؟ شايد يك روز بيايي ز سر شوق و هوايم بكني و ببيني كه چه خاموش در آن سوي افق قلبم از اين همه درد آرام است پيكرم گرچه ميان مردمان نيست ولي روح من چشم در راه دعايي مانده است