در پهن دشت خاطر اندوهبار من برفي به هم فشرده و زيبا نشسته است برفي که همچو مخمل شفاف شير فام بر سنگلاخ وي، ره ديدار بسته است آرام و رنگ باخته و بيکران و صاف يعني نشان ز سردي و بي مهري من است در دورگاه تار و خموش خيال من اين برف سال هاست که گسترده دامن است چندين فرو نشستگي و گودي عميق در صافي سفيد، خموشي فزاي اوست مي گسترم نگاه اسفبار خود بر او بر مي کشم خروش که : اين جاي پاي اوست اي عشق تازه ، چشم اميدم به سوي توست اين دشت سرد غمزده را آفتاب کن اين برف از من است ، تو اين برف را بسوز اين جاي پا ازوست ، تو او را خراب کن
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:25  توسط الهام . ا
|
غم تنهايي من كوله باري است پر از غربت و درد كوله باري است پر از حرفهاي تلخ غم تنهايي من را چه كسي مي فهمد؟ شايد يك روز بيايي ز سر شوق و هوايم بكني و ببيني كه چه خاموش در آن سوي افق قلبم از اين همه درد آرام است پيكرم گرچه ميان مردمان نيست ولي روح من چشم در راه دعايي مانده است