تبليغاتX
سو و شون - و در آن لحظه تو خواهی دانست ...
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
امشب تمام ستاره هاي آسمان گريه مي كنند. امشب تمام مرغان آسمان اشك مي ريزند. امشب قلبي مي شكند و صداي شكستنش به آسمانها مي رسد، اما نمي دانم، نمي دانم چرا به گوش خدا نمي رسد.
من صداي شكسته شدن قلبم را شنيدم و فكر نمي كنم اولين كسي باشم كه صداي در هم شكستن قلبم را با گوشهاي خودم شنيده باشم.
نمي دانم خدايي هست؟
اگر هست، پس چه خداي خاموشي. از اين همه خاموشي قلبم مي گيرد و دوست دارم فرياد بكشم. آخر با كه بگويم درد اين قلب شكسته را. دلم مي خواهد آنقدر فرياد بزنم كه صداي فريادم قلب خدا را به لرزه دربياورد. دلم مي خواهد فرياد بزنم و ديوانه وار به خدا بگويم: «آخر تو خداي خوب من! چطور بنده اي آفريدي كه از عهده اش بر نمي آيي؟ تو چطور مي تواني اين همه ناعدالتي را ببيني و به صدا درنيايي؟ مگر نه اينكه مي گويند تو بخشنده اي؟ پس اگر گناهي به درگاهت مرتكب شده ام به بزرگواري خودت مرا ببخش و اين همه مرا عذاب نده. مگر نه اينكه مي گويند تو رحيمي؟ پس چرا به من رحم نمي كني؟ »
من همه اين رنجها را به اميد اينكه در رحمتت را به سوي من باز كني كشيدم. من كه در اول جواني چنان در زیر بار مشكلات و بديهاي مردمانت كمرم خم شد كه ديگر قدرت ايستادن از من سلب شده است.
من روزهاي سختي را پشت سر گذاشته ام. اما فراموش نكن چشمهاي من هميشه در پناه پنجره هاي سرد و بسته چشم به راه رحمت تو بود. در اين دنياي پر هياهو فقط به دنبال رحمت تو بودم. آسمان را نگاه مي كنم و ستاره ها را مي نگرم فقط به خيال اينكه در رحمتت را به سوي من باز كني.
پس باز هم صبر مي كنم ولي مي دانم كه اين صبر، صبر ايوب نيست و روزي انتظار پايان خواهد يافت.

غروب جمعه بازم دلم خيلی گرفته بود. توی كوچه صدای فرياد مي آمد. شور و هياهو توی فريادها موج می زند.
باز هم هلهله
باز هم شادی
باز هم شور و شعف
من می خواهم زنده باشم، نفس بکشم، شادی کنم و بخندم. ولی خنده های مصنوعی هميشه زود محو می شوند.
باید به زندگی اميدوار بود. به قول یک دوست عزيز این اميد است که انسان را در برابر بیماریهای زنده نگه می دارد. پس بايد مقاوم بود. شايد اگر زنده بمانم، روزي بعد از گذشت سالها به اين روزها بخندم كه تا اين اندازه مأيوس و نااميد بوده ام و همواره كسي در گوشم زمزمه مي كرد كه اميد داشته باش اميد...
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صفحه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
از من هم فقط همين نوشته ها مي ماند. نوشته هايي كه در دل زمان مدفون مي شوند و فقط خاطره اي از آنها در ذهن دوستان به جاي مي ماند.
پس بايد خود را رها كرد تا سرچشمه اميد
و فرا مي رسد آن روز كه همراه گل قاصدكي
به سر گلدسته تقويم روم
و به آيين ستايش و پرستش سر ستايم و بسايم بر نور
پس در آن روز من از خالق خود خواهم خواست
كه به انديشه تبدار تو آرامش پرواز دهد
و در آن لحظه تو خواهي دانست
رنج بسيارم را.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 7:19  توسط الهام . ا  |