بچه که بودم از مرگ نمی ترسیدم. چون وقتی ۴ سالم بود با مرگ اشنا شدم. اون موقع هیچی نمی فهمیدم. همه توی سر و صورت خودشون می زدن اما من فارغ از همه چیز نون قندی می خوردم. نمی دونستم مردن چیه. همیشه کنار خسرو نشستن برام لذت داشت. همیشه کنارش بودم، توی بغلش بودم، خواهر کوچیکش بودم. برام شعر می خوند، باهام بازی می کرد و... ولی حالا خوابیده بود بدون اینکه بدونه بازم کنارش نشستم و نیازمند محبت هاش هستم. از گریه های مامان و خواهرام هیچی نمی فهمیدم. اون روزها خیلی زود رفتند، من بزرگ شدم و قد کشیدم، خسرو زیر خروارها خاک خوابید و پوسید، حالا فقط خاطره هاش برام مونده، جوانی بالا بلند و ۱۹ ساله که باید چشم از این دنیا می بست و همه آرزوهای خودش و خانواده رو با خودش زیر خاک برد. من موندم و یه خاطره و نترسیدن از مرگ. از اون موقع بود که از مرگ نمی ترسم. نمی دونم مرگ چیه؟ وقتی هم پدر مرد همینجوری بودم. دوست داشتم ساعتها کنارش بشینم و حرف بزنم اما اجازه ندادن که اون شب اول کنارش باشم.
حالا هر وقت که حوصلم سر می ره به مرگ فکر می کنم و زیر لب زمزمه می کنم:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان
او زمن طلقی ستاند رنگ رنگ