در شبی مهتابی سایه اش را به درختان بخشید و رها شد در باد پدرم همنفس دریا بود خواهرم سیطره آیینه را رونق داد وقتی از باران بر می گشت عطر ناب گل یاس از دهانش جاری بود او به همراه بهار خیمه زد در باران و به همراه نسیم از بیابان کوچید
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 13:18  توسط الهام . ا
|
غم تنهايي من كوله باري است پر از غربت و درد كوله باري است پر از حرفهاي تلخ غم تنهايي من را چه كسي مي فهمد؟ شايد يك روز بيايي ز سر شوق و هوايم بكني و ببيني كه چه خاموش در آن سوي افق قلبم از اين همه درد آرام است پيكرم گرچه ميان مردمان نيست ولي روح من چشم در راه دعايي مانده است