حس حضوری عزیزی که سالها، چشم انتظار آمدنش باشی باران بی دلیلی تابستانی ناگهان ارواح متواری با تلنگری از عشق باز می گردند و من باران و باد را بهانه دیدار می کنم در منظری که تو به خاک خفته ای.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:13  توسط الهام . ا
|
غم تنهايي من كوله باري است پر از غربت و درد كوله باري است پر از حرفهاي تلخ غم تنهايي من را چه كسي مي فهمد؟ شايد يك روز بيايي ز سر شوق و هوايم بكني و ببيني كه چه خاموش در آن سوي افق قلبم از اين همه درد آرام است پيكرم گرچه ميان مردمان نيست ولي روح من چشم در راه دعايي مانده است