هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد
مثلاً خواستم این بار موقر باشم
و به جای "تو" بگویم که "شما" بدتر شد
این متانت به دل سنگ تو تأثیر نکرد
بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو دوا بدتر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:28  توسط الهام . ا
|
با نسیمی می رود عطر دلاویزش هنوز
مستم از پیمانه چشم غزل ریزش هنوز
بافه، بافه خاطراتم در نگاه مست او
می زند بر دار، قلبم را به آویزش هنوز
همچو یک پروانه در چشمان او می سوزم، آه
می شوم خاکستر از عطر دلاویزش هنوز
یوسف باغ نگاهش، مونس تنهاییم
چون زلیخا می شوم از عشق لبریزش هنوز
می پرم همچون کبوتر روی بام خاطرش
تا ببیند این منم آن مرغ شب خیزش هنوز
گر ز آه و درد و حسرت خاک و خاکستر شوم
باز هم گم می شود در باد پاییزش هنوز
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:42  توسط الهام . ا
|
من از تو دورم
به اندازه فاصله من تا کودکی
من از تو فاصله دارم
فاصله ای به وسعت اقیانوس بزرگ
من از تو دورم
به اندازه غربت
چلچله ها
من را از تو
از این زندگی
این جبر زمانه دور ساخت
امروز دورم از تو
من ناصبورم از تو
فاصله ای زیاد نیست
من بی عبورم از تو
فاصله ها را بردار
با یک نگاه ساده
اینجا بیا دوباره
با یک نگاه تازه
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:21  توسط الهام . ا
|
ماییم و چند خاطره از جنس یک گناه
ماییم و چند سطر پریشانی سیاه
پیوند می خورد تمام دقیقه ها
با گریه های دربدری، آه پشت آه
آن قصه سالهاست به پایان رسیده است
ما را رها نمی کند بغض گاه گاه
من سالهاست پیش خودم فکر می کنم
چیزی نبود "عشق" بجز چند اشتباه
ما را به این امید که راهی نمانده است
تنها گذاشتند رفیقان نیمه راه
"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"
ایمان بیاوریم به "ما هیچ، ما نگاه"
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:34  توسط الهام . ا
|
رضا خرم آبادی عزیز منو دعوت به یلدا بازی کرده. والله نمی دونم از چی باید بنویسم. چیزی ندارم که تا حالا مخفی شده باشه و کسی از اوون خبر نداشته باشه. همه یلدا بازی ها رو که خوندم دیدم که قریب به اتفاق نویسندگان یلدا بازی، از سلیقه هاشون نوشته بودن و این اصلا درست نیست. باید برای یلدا بازی چیزهایی رو نوشت که واقعا خوانندگان متحیر بمانند. ولی منم می نویسم.
۱ـ همه دوستانی که وبلاگ من رو می خونند بهم امید می دن که چشم انتظاری من یه روزی به پایان می رسه و گمشده ام بر می گردد، اما همین جا به همه می گم که من تا آخرین لحظه ایی که هستم چشم انتظار می مونم، چون کسی که منتظرشم سالهاست که زیر خروارها خاک خوابیده و فقط یه عکس ازش برام به یادگار مونده، عکسی سیاه و سفید که از روی اعلامیه اش برداشتم.
۲ـ اولین باری که کامپیوتر دیدم ۱۴-۱۵ سالم بود. سال دوم دبیرستان بودم. یه کامپیوتر ۲۳۳ برام خریده بودن تا یاد گرفتم دیسکت رو توی فلاپی درایو جا بدم ۳ تا دیسکت شکوندم. اوون موقع ویندوز تحت داس بود و مثل حالا با یه سی دی نصب نمی شد حدود ۱۳ تا فلاپی داشتم که باید با اونها ویندوز نصب می کردیم. هر وقت که سیستم خراب می شد باید با اتوبوس می فرستادمش تهران که داداشم درستش بکنه و برام دوباره با اتوبوس بفرسته. اصلا هم درس دانشگاهی در مورد کامپیوتر نخوندم ولی الان بیسیک و دلفی و ... به راحتی کار می کنم. واسه خودم یه پا مهندس شدم.
3ـ چیزی که خیلی توی زندگیم آزارم می ده و همیشه خودم رو به خاطر اوون سرزنش می کنم اینه که خیلی از سال 1375 بدم میاد. چون اون سال من خیلی نحس بودم. 1 ماه بعد از ازدواجم پدرم فوت کرد. هنوز توی مراسم فاتحه بودیم که خودم مجبور شدم برای یک عمل جراحی بیمارستان بستری بشم. تعدادی از عیادت کنندگان که قرار بود برای عیادت من بیان توی جاده تصادف کردند و یکیشون ضربه مغری شد. خوشبختانه نمرد ولی حالا بعد از گذشت 10 سال هنوز هم خوب نشده و حرکاتش خیلی کند و سنگین شد. آذر ماه همون سال جونم به لبم رسید و از زندگی مشترکم دست کشیدم و دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم. دیگه نمی خوام از او سال حرفی بزنم ولی بازهم بدبیاری داشتم.
4ـ تا امروز که دارم می نویسم 18 بار سابقه بیهوشی و رفتن به اتاق عمل رو دارم. اونقدر آسیب پذیرم که خودم هم باورم شده که واسه مردن خوبم.
5ـ از 29 شهریور ماه تا امروز سابقه 6 تصادف را دارم که تصادف آخری که 29/9/1385 بود بالاخره طرف مقابل مقصر شناخته شد ولی راننده فرار کرد چون ماشین رو ساعت 3 صبح همان روز از شهرک پارسیلون دزدیده بود و مطمئنم که حالا دارم فحش و بد و بیراه می شنوم که زحمات و نقشه های یک ساله آقا دزده رو به باد دادم.
حالا منم باید 5 نفر رو به یلدا نویسی دعوت کنم. حتما اینکار رو می کنم. خانمها رو در اولویت می زرام. البته حس فیمینیستی در کار نیست.
روهینای عزیز
لر بانوی گرامی
آساره درخشان
پارادایس مهربان
هیچ کس، همراه همیشگی
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 7:26  توسط الهام . ا
|
تکیه بر جنگل پشت سر
روبروي دريا هستم
آنچنانم که نمي دانم در کجاي دنيا هستم
حال دريا آرام و آبي است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالي هستم ؟
کوچ مرغان را مي بينم
موج ماهي ها را نيز
حيف انسانم و مي دانم تا هميشه تنها هستم
وقت دل کندن از ديروز است يا که پيوستن بر امروز
من ولي در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه اي ماسه بر مي دارم
با مداد انگشتانم مي نويسم
من آن دستي که رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهي با هم مي خندند
من به چشمانم مي گويم
زندگي را مي بيني
بگذار اين چنين باشم تا هستم
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:47  توسط الهام . ا
|