غروب جمعه بازم دلم خيلی گرفته بود. توی كوچه صدای فرياد مي آمد. شور و هياهو توی فريادها موج می زند.
باز هم هلهله
باز هم شادی
باز هم شور و شعف
من می خواهم زنده باشم، نفس بکشم، شادی کنم و بخندم. ولی خنده های مصنوعی هميشه زود محو می شوند.
باید به زندگی اميدوار بود. به قول یک دوست عزيز این اميد است که انسان را در برابر بیماریهای زنده نگه می دارد. پس بايد مقاوم بود. شايد اگر زنده بمانم، روزي بعد از گذشت سالها به اين روزها بخندم كه تا اين اندازه مأيوس و نااميد بوده ام و همواره كسي در گوشم زمزمه مي كرد كه اميد داشته باش اميد...
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صفحه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
از من هم فقط همين نوشته ها مي ماند. نوشته هايي كه در دل زمان مدفون مي شوند و فقط خاطره اي از آنها در ذهن دوستان به جاي مي ماند.
پس بايد خود را رها كرد تا سرچشمه اميد
و فرا مي رسد آن روز كه همراه گل قاصدكي
به سر گلدسته تقويم روم
و به آيين ستايش و پرستش سر ستايم و بسايم بر نور
پس در آن روز من از خالق خود خواهم خواست
كه به انديشه تبدار تو آرامش پرواز دهد
و در آن لحظه تو خواهي دانست
رنج بسيارم را.
چه گويمت ؟ که تو خود با خبر ز حال مني
چو جان، نهان شده در جسم پر ملال مني
چنين که مي گذري تلخ بر من، از سر قهر
گمان برم که غم انگيز ماه و سال مني
خموش و گوشه نشينم ، مگر نگاه توام
لطيف و دور گريزي، مگر خيال مني
ز چند و چون شب دوريت چه مي پرسم
سياه چشمي و خود پاسخ سوال مني
چو آرزو به دلم خفته اي هميشه و حيف
که آرزوي فريبنده ي محال مني
هواي سرکشي اي طبع من، مکن! که دگر
اسير عشقي و مرغ شکسته بال مني
ازين غمي که چنين سينه سوز سيمين است
چه گويمت ؟ که تو خود باخبر ز حال مني
توانم نيست بنويسم تمام ناتمامت را
قلم گيرد مگر از دفتر من انتقامت را
شروعي بد ولي پايان خوبي دارد اين قصه
چشيدم پيش از انتها لذت حسن ختامت را
و مي دانم ننوشيده چنين مدهوش افتادند
شنيدند از دهنها احتمالا وصف جامت را
اگر چه متهم هستي به فهميدن هنوز اما
نكرده هيچ قاضي بر تو تفهيم اتهامت را
نهال تازه و سرو كهن را تاب طوفان نيست
نمي گويم ببر اما ملايم كن كلامت را
نمي خواهند نه ... بنويس مي خواهند و نتوانند
و مجبورند بگذارند بي پاسخ سلامت را
صلاح ملك خود را خسروان دانند فرهادا
مشو دلگير اگر شيرين نمي خواهند كامت را
سپيد آيين من خوش باش اين خورشيدهاي پير
نيارند آب، گردانند برف پشت بامت را
تو را هر كس ننوشد از شراب شعر محروم است
حلالم كن كه واجب كرده ام بر خود حرامت را
غروب آدینه است و مثل همه غروبهای دیگر من دلتنگم. دیگر از دست اشک و گریه هم کاری ساخته نیست.این بغض سنگین خیال شکستن ندارد. هر روز مستحکم تر از روز قبل می شود. عجب دردسری شده است این دلتنگی. بی خیالی همه به سراغ ما نمی آید. روزهای تکراری، حرفها را هم تکراری کرده است. هر چه می خواهم بنویسم از دلتنگی است و بدبختی و تنهایی و حسرت و ... چند وقتی است که حرف تازه ای برای نوشتن ندارم. دچار روزمرگی شده ام به قول بازاری ها که می گویند این فصل، فصل فروش نیست، فکر می کنم این فصل هم فصل نوشتن نیست.
hich kas استارت تازه ای زده است. وبلاگی جدید با دست نوشته های لری. حتماً باید دید و لذت برد.
اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته ، پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشينه كرده
باز همنيستي ، غروب چهارشنبه
و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد
و كنج آواز مردگان مي اندازد ، نمي دانم ، شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
كاش بيايي، سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته
يادت بياورم، هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
بگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نيايي
بگذار بميرم و ، وقتي كه آمدي
مرگ مرا به عنكبوتم تسليت بگو
تا به حالا جایزه برده اید؟ لذت این بردن تا چه اندازه بوده است؟ در مدت ۵ سالی که از وبلاگ نویسی ام می گذرد دوستان زیادی پیدا کرده ام. در وبلاگ تنها، مثل هیچکس دوست عزیزی به نام هنگامه میهمان همیشگی من بود و در وبلاگ سو و شون رضای عزیز و hich kas همراهان همیشگی من هستند. کسانی که مرا امیدوار می کنند و سوق می دهند به سوی فرداهای بهتر.
امروز فهمیدم که برنده انتخاب اسم وبلاگی به گویش خرم آبادی شده ام و این برنده شدن شیرین بود و دل نشین در طول ۳۰ سال بازنده بودن در گذران عمر.
فقط می توانم بگویم از همراهی همه شما عزیزان و سروران گرامی متشکرم.
با امید بهترین و زیباترین روزها در زندگی،
پیروزی و صلابت در تلاش،
مستدام و سلامت در مادام هستی.
بچه که بودم از مرگ نمی ترسیدم. چون وقتی ۴ سالم بود با مرگ اشنا شدم. اون موقع هیچی نمی فهمیدم. همه توی سر و صورت خودشون می زدن اما من فارغ از همه چیز نون قندی می خوردم. نمی دونستم مردن چیه. همیشه کنار خسرو نشستن برام لذت داشت. همیشه کنارش بودم، توی بغلش بودم، خواهر کوچیکش بودم. برام شعر می خوند، باهام بازی می کرد و... ولی حالا خوابیده بود بدون اینکه بدونه بازم کنارش نشستم و نیازمند محبت هاش هستم. از گریه های مامان و خواهرام هیچی نمی فهمیدم. اون روزها خیلی زود رفتند، من بزرگ شدم و قد کشیدم، خسرو زیر خروارها خاک خوابید و پوسید، حالا فقط خاطره هاش برام مونده، جوانی بالا بلند و ۱۹ ساله که باید چشم از این دنیا می بست و همه آرزوهای خودش و خانواده رو با خودش زیر خاک برد. من موندم و یه خاطره و نترسیدن از مرگ. از اون موقع بود که از مرگ نمی ترسم. نمی دونم مرگ چیه؟ وقتی هم پدر مرد همینجوری بودم. دوست داشتم ساعتها کنارش بشینم و حرف بزنم اما اجازه ندادن که اون شب اول کنارش باشم.
حالا هر وقت که حوصلم سر می ره به مرگ فکر می کنم و زیر لب زمزمه می کنم:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان
او زمن طلقی ستاند رنگ رنگ