آه اي مطلع صبح
كاش مي شد كه دل خسته من
زندگي را ز نو آغاز كند
چشم ديگر به جهان باز كند
دل نگنجد به برم
سينه تنگ است، دريغا قفس است
كاش مي شد كه دمي باز شود
بگشايد پر و پرواز كند
اي پرستوها، اي چلچله ها
كاش مي شد كه به همراه شما
بپرم تا لب كِشت، بپرم سوي بهشت
خالي از حسرت و ناكامي ها، بي سرانجامي ها
دور از اين چهره هاي همه آلوده به رنگ
رنگ پاكي و صفا
و به باطن دلها، همه سرد
همه خاموش و سياه
سينه هاي همه لبريز ريا
آه...
اي سنگ صبور
كاشكي در دل من صبر تو بود
كاش مي شد كه تحمل كنم اين مردم را
زندگي چيست مگر؟
زندگي زندانيست
و در آن
زنده بودن بي عشق، بي شوق
زنده بودن تهي از شور حيات
خيمه شب بازي بس مسخره اي است
در دل يك زندان
آه، بازيچه شدن
چه غم جانكاهي است
همیشه کسانی که در مورد طلاق و جدایی و ... صحبت می کنند حرفهایشان همراه با ترحم است و فرد مقابل و مطلقه را بدبخت و بینوا و ... می پندارند. امام من می گویم که اینطور نیست. طلاق برای خیلی ها می تواند پایگاه پرتاب به آینده ای درخشان باشد نه فرو رفتن به عمق تاریکی. البته بدیهای خودش را دارد ولی خوبیهایی هم دارد. امروز ۶سال است که من جدا شده ام و زندگی کرده ام و می کنم اما هنوز لکه های سیاهی را که اطرافیان بر صفحه سپید دلم نهاده اند پاک نشده است. مهر طلاق را می شود به راحتی از بین برد اما جای پای گرگهای انسان نما هرگز.
سالها
شعرهايم را به آب سپردم
تا اشكهايم را نبيني
شايد باور بكني، غرور ساختگي ام را
هفت دريا گريستم و كسي نديد
چرا در كوبرترين غروب آفرينش نفس مي كشم.
ديگر كسي نديده كه من ناله سركنم
دل را به زخم خاطره ات خون جگر كنم
ديوانه ام مگر به چاقوي ياد تو
اين زخم را بكاوم و هي بيشتر كنم
آري تو رفته اي به جهنم بهشت من
من خويش را چرا بي تو دربدر كنم
اي اشتباه فاحش من اي حقير
بايد تو را به چشم حقارت نظر كنم
احمق تويي كه عشق مرا به دنيا فروختي
ديوانه ام كه عمر به نفرت هدر كنم
ما بايد هر دو از دل اين جاده بگذريم
بخشيده ام تو را كه خود سبكتر سفر كنم
روز شيرين طلاق