تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
پشت تو دریا بود
تو روی سنگی بر شنهای ساحل
دستانت بر تار
با سرودی بر لب
با نگاهی مرموز
عمق چشمان مرا می خواندی
من نگفتم
تو نفهمیدی
چشمانم غرق نگاه تو شد
عکس چشمت
در چشمانم قاب شد
و من هر شب با نگاه در آینه
چشمان تو را می دیدم
پشت تو دریا بود
روبرویت چشمانی پر ز موج

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 21:29  توسط الهام . ا  | 

جز جام می عشق خماری نپذیریم
آیینه صبحیم و غباری نپذیریم
بیهوده چه چینی به برم مهره بازی
بازیگر عشقیم و قماری نپذیریم
آزاده و رندیم و دل آگاه و نظر باز
بهر دو نفس، بند و حصاری نپذیریم
آغوش تو شد مأمن این جان پریشان
در هر دو جهان، جوی و کناری نپذیریم
با یاد تو در سوز زمستان فراقت
سوگند که باغی و بهاری نپذیریم
در سنجش و یکرنگی و معیار محبت
ما جز محک عشق عیاری نپذیریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 8:40  توسط الهام . ا  | 

ای معنای عمیق مهر، ای خیزابه ای از دریای دریافتن، ای بلند، ای گیتی و ای زندگی، امید و عشقم، استعاره بیت های زندگی ام، ای قافیه فراق هایم، ای کالبد روح پرخروشم، ای کسی که سجاده امیدم را روی تو گشوده و با چشمان بارانیم تو را می طلبیدم. کاش در واژه های بی کسی ها، تو را با آرامش گامهایت صدا نمی کردم. کاش در واپسین لحظه ها با ترنم احساست آشنا و از غروب داغ چشمانت نمی گذشتم که اکنون بی قرار آنها را تاب نیاورم. کاش می دانستی که در امتداد لحظه های بی پایان چه هست که لرزان به آینده ای پوچ می نگرم. امروز که امتداد این لحظه ها مرا به فراخوان بی تابی ها و شکست ها می کشاند و مجالی برای ماندن نیست. دیگر از آن کوچه قدیمی، با آن رهگذر آشنا، در گذرگاه ایمان و صداقت حتی سایه ام از تو وحشت دارد. انگار در جذبه این عشق به رویایی واهی و تیرگی بختم باید معتقد باشم. با قدم زدن در زیر سایه بیدهای خشکیده زمان، آشیانه آن صبر رمیده را ویران تر می کنم. نمی دانی چه سخت و سهمگین است دست و پا زدن در باتلاق این شکست، اکنون خاکستر وجود خسته ام که زمزمه غصه اقاقی ها و فریاد بی کسی هایم را در باتلاق چشمهای تو دفن می کند. از خویش می پرسم چرا و با تمام غربت و تنهایی از تو دللیش را جویا می شوم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:31  توسط الهام . ا  | 

آه اي مطلع صبح
كاش مي شد كه دل خسته من
زندگي را ز نو آغاز كند
چشم ديگر به جهان باز كند
دل نگنجد به برم
سينه تنگ است، دريغا قفس است
كاش مي شد كه دمي باز شود
بگشايد پر و پرواز كند
اي پرستوها، اي چلچله ها
كاش مي شد كه به همراه شما
بپرم تا لب كِشت، بپرم سوي بهشت
خالي از حسرت و ناكامي ها، بي سرانجامي ها
دور از اين چهره هاي همه آلوده به رنگ
رنگ پاكي و صفا
و به باطن دلها، همه سرد
همه خاموش و سياه
سينه هاي همه لبريز ريا
آه...
اي سنگ صبور
كاشكي در دل من صبر تو بود
كاش مي شد كه تحمل كنم اين مردم را
زندگي چيست مگر؟
زندگي زندانيست
و در آن
زنده بودن بي عشق، بي شوق
زنده بودن تهي از شور حيات
خيمه شب بازي بس مسخره اي است
در دل يك زندان
آه، بازيچه شدن
چه غم جانكاهي است

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 7:42  توسط الهام . ا  | 

 همیشه کسانی که در مورد طلاق و جدایی و ... صحبت می کنند حرفهایشان همراه با ترحم است و فرد مقابل و مطلقه را بدبخت و بینوا و ... می پندارند. امام من می گویم که اینطور نیست. طلاق برای خیلی ها می تواند پایگاه پرتاب به آینده ای درخشان باشد نه فرو رفتن به عمق تاریکی. البته بدیهای خودش را دارد ولی خوبیهایی هم دارد. امروز ۶سال است که من جدا شده ام و زندگی کرده ام و می کنم اما هنوز لکه های سیاهی را که اطرافیان بر صفحه سپید دلم نهاده اند پاک نشده است. مهر طلاق را می شود به راحتی از بین برد اما جای پای گرگهای انسان نما هرگز.

سالها
شعرهايم را به آب سپردم
تا اشكهايم را نبيني
شايد باور بكني، غرور ساختگي ام را
هفت دريا گريستم و كسي نديد
چرا در كوبرترين غروب آفرينش نفس مي كشم.

 

ديگر كسي نديده كه من ناله سركنم
دل را به زخم خاطره ات خون جگر كنم
ديوانه ام مگر به چاقوي ياد تو
اين زخم را بكاوم و هي بيشتر كنم
آري تو رفته اي به جهنم بهشت من
من خويش را چرا بي تو دربدر كنم
اي اشتباه فاحش من اي حقير
بايد تو را به چشم حقارت نظر كنم
احمق تويي كه عشق مرا به دنيا فروختي
ديوانه ام كه عمر به نفرت هدر كنم
ما بايد هر دو از دل اين جاده بگذريم
بخشيده ام تو را كه خود سبكتر سفر كنم


روز شيرين طلاق

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 8:24  توسط الهام . ا  |