می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می روم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد..می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
چند وقتی بود که نمی تونستم بنویسم، نه اینکه بلد نباشم بنویسم بلکه اونقدر خسته بودم و ... که نمی تونستم حتی فکر بکنم. روزهایی که تنهایی ها بد جوری احاطه ام کرده بودند نمی تونستم ا خودم بنویسم. همیشه دوست داشته ام در اوج شادابی بنویسم نه کسالت.
از اینکه این چند وقت نتونستم بنویسم از همه معذرت می خوام بخصوص از علی عزیز که این چند وقت منتظر بودند. شرمنده ... شرمنده ... شرمنده...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 13:55  توسط الهام . ا
|