تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

افق های غبار آلود تن را، جان مبارک باد
شراب و آفتاب و آتش و باران مبارک باد
بر نرمی دست ها را شست از ذرات گل، خندید
ترا از خویش آوردم پدید انسان مبارک باد
نخستین بوسه را بر گونه حوا نشاند آدم
صدا پیچید در عرش خدا، طوفان مبارک باد
زمین لرزید بر خود بار سنگین است، می دانم
و لیکن سفره گسترده  را مهمان مبارک باد
به یاد جایگاه روشنت پیوسته خواهی سوخت
کمی آرام شد پیراهن نسیان مبارک باد
مرا این عشق، این دیوانگی، فرزانگی خیر است
ترا هم خانه، هم آیینه، هم پیمان مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:15  توسط الهام . ا  | 

گر مراد دوست را خواهی طلسم باغ را
با سرانگشت کلید سبز بگشایی
تا پری های فراموشی
در بلند گیسوان خویش
خیزند و روند آرام
تنها نگاهاهن ژرف بحر
تا طلوع زرد خاموشی
در پناه غرش دریا
طلوع سبز اقاقی،فسانه ها، تکرار
دلی به درد، زمانی بلند، بی انجام
به موج موج نفس در گذار خلوت شب
طنین وسعت تکرار تو امید! امید!
 طلوع واژه انسانی ترین فرداها
به شهر هستی من در سقوط لحظه، دمان
مرا به وسعت تکرار خویش دعوت کن
که نبض هستی من پاسخی به تکرار است.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:38  توسط الهام . ا  | 

هرگز ار برگ نپرسید کسی
کز به خاک افتادن
و جدا ماندن از آن قله سرسبز بلند
دل نومید چه حالی دارد؟
یا در آن بستر بیماری گسترده به سرداب خزان
یاد گرمای تن سبز بهاران کردن
چه ملالی دارد،
زرد، خشکیده، چروک
دستشان همچو لئیمان خالی
رگ و پی هاشان پوک
برگها
مانده مهجور از آن آبی پاک
می سپارند به اوهام زمینی دل را
تا مگر دریابند
آخرین منزل را،
لیک هر لحظه ز خود می پرسند
هان!
کدامین باد است؛
که ز یاران خبری می آرد؟!
یا کدامین ابر است
که در آفاق پریشانیشان می بارد؟!
هرگز از برگ نپرسید کسی
لیک من می دانم
که جدایی چه هراسی دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 16:28  توسط الهام . ا  | 

بازی را پاک باختم
در اتاق های بسته نشستم
به لذت های محدود
قناعت کردم
بر پشت بام خانه بزرگمان
من کوچک
خوابیدم
و ستاره ای را که در یک پشه بند
زندانی بود
شمردم.
اما در اتاقم را باز می کنی
با آن متانت صبور
و آن نگاه ساکت
که می گوید:

هرگز دیر نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 18:53  توسط الهام . ا  | 

ای دنیای نامهربان!
می خواهم پاک باشم و پاک از تو جدا شوم. هر چه به من پشت کنی باز هم امیدم به خدایی است که در تمام لحظات زندگی نگهدارم است. می خواهم پاک باشم تا به همه پروانه ها گل لبخند هدیه دهم. تا خدا شاپرکها را به خانه ام بفرستد.

من از دیار بی کسی به این دیار آمدم
امید من دوباره بود و من دوبار آمدم
همراه اشک آسمان، بلع شدم در این زمین
برای بوییدن گل، به سوی خار آمدم
در آن دیار جز نسیم، همدم من کسی نشد
مثال پر سبک شدم، از عشق سرشار آمدم
دنیای فانی امن بود، تنها برای سنگ ها
من با تمام هیبتم، به کوی یار آمدم
آخر نوای عشق آزادم نمود از این قفس
فصل زمستان رفت و من هم با بهار آمدم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 16:25  توسط الهام . ا  |