افق های غبار آلود تن را، جان مبارک باد
شراب و آفتاب و آتش و باران مبارک باد
بر نرمی دست ها را شست از ذرات گل، خندید
ترا از خویش آوردم پدید انسان مبارک باد
نخستین بوسه را بر گونه حوا نشاند آدم
صدا پیچید در عرش خدا، طوفان مبارک باد
زمین لرزید بر خود بار سنگین است، می دانم
و لیکن سفره گسترده را مهمان مبارک باد
به یاد جایگاه روشنت پیوسته خواهی سوخت
کمی آرام شد پیراهن نسیان مبارک باد
مرا این عشق، این دیوانگی، فرزانگی خیر است
ترا هم خانه، هم آیینه، هم پیمان مبارک باد
هرگز دیر نیست!
ای دنیای نامهربان!
می خواهم پاک باشم و پاک از تو جدا شوم. هر چه به من پشت کنی باز هم امیدم به خدایی است که در تمام لحظات زندگی نگهدارم است. می خواهم پاک باشم تا به همه پروانه ها گل لبخند هدیه دهم. تا خدا شاپرکها را به خانه ام بفرستد.
من از دیار بی کسی به این دیار آمدم
امید من دوباره بود و من دوبار آمدم
همراه اشک آسمان، بلع شدم در این زمین
برای بوییدن گل، به سوی خار آمدم
در آن دیار جز نسیم، همدم من کسی نشد
مثال پر سبک شدم، از عشق سرشار آمدم
دنیای فانی امن بود، تنها برای سنگ ها
من با تمام هیبتم، به کوی یار آمدم
آخر نوای عشق آزادم نمود از این قفس
فصل زمستان رفت و من هم با بهار آمدم