تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
ای پر از صفای آسمان ایل
من به تو نمی رسم به هر دلیل
تو بدون من همان همیشه ای
من بدون تو پرنده ای علیل
باز شیهه می کشد غم مرا
اسب، آن نجیب عاشق اصیل
لشکری هراس می شود؛ دریغ
رو به سوی خان و مان من گسیل
دامن مرا گرفته نازنین
دردهای کهنه و از این قبیل
ای تبلور ترانه و غزل
من به تو نمی رسم به هر دلیل

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:27  توسط الهام . ا  | 

دیگر کسی نمانده و تنها تو با منی
رفتند از برم همه اما تو با منی
بار سفر به مقصد خورشید بسته ام
این سایه است در پی من، یا تو با منی
در این کویر تشنه سیراب از عطش
با سینه ای به وسعت دریا، تو با منی
سمت خداست عقربه چشمهای تو
دیگر چه جای قبله نما، تا تو با منی
امشب ز کوچه می گذرم، بی هراس تیغ
می دانم ای قلندر شبها، تو با منی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:46  توسط الهام . ا  | 

بخند تا بسپارم به خنده ات، جان را
بگو که بشنوم آواز جویباران را
به قاب پنجره ای شکسته می مانم
که خیره می نگرد آسمان عریان را
مگر شبی که نباشی به یاد بسپارم
ورق ورق تباهی دل پریشان را
مگر به دیدن تو، ورنه بر نمی دارم
نگاه زل زده بر خلوت خیابان را
به زاد روزی عزیزی که دوستش می دارم
بهار می شمرم، روزهان آبان را
منی که این همه دلتنگ دستهای توام
چگونه چاره کنم باد و برگریزان را
گلوی کوچک پاییز گرفته است، بیا
که بشنویم دوباره صدای باران را

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 19:15  توسط الهام . ا  | 

عشق اندر سفره های خالی از هر آب و رنگ

عشق اندر قلبهای صاف و شاداب و قشنگ

عشق اندر چهره های عاری از مکر و ریا

عشق اندر دستهای مهربان و با صفا

عشق اندر قطره اشک بلورین یتیم

عشق در تصویر یک فریاد سنگین و حجیم

عشق اینجا، عشق آنجا، عشق اندر جاده ها

عشق اندر نیمه شب

عشق در سجاده ها

عشق در فریاد

عشق در بیم و امید

عشق در نیش قلم

عشق اندر سطر سرط هر ورق

عشق آنجا، عشق در نزد شما

عشق در دست شما

رو به سوی خالق یکتا کنیم

آنگه، آنجا عشق را معنا کنیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:0  توسط الهام . ا  | 

فردا روز معلم است. شاید برای خیلی ها این روز مهم نباشد اما بی شک برای من یادآور روزهای کودکی و سرمستی است. هر گاه روز معلم فرا می رسد همه خاطرات دوران تحصیل مرا در خود غرق می سازد. همه سالهای مدرسه خوب بود اما بهتر از همه کلاس دوم ابتدایی شیرین ترین سال تحصیل من بود. سرکار خانم صداقت، دبستان مهدی قاضی، که هر کجا هست خدا یار و یاورش باشد معلم کلاس دوم ابتدایی من بود. او همه آداب زندگی را به من آموخت. آن روزها نمی دانستم چه می گوید اما حالا که بزرگ شده ام همه چیز را درک کرده ام. معلم عزیزم بهترین روزها و آرزوهایم برای توست.

معلمی

که امواج صدای مهربانت

می خورد بر قلب دفترها

به ذهنم می نگارد جمله های خوب و زیبا را

کتابم بوی مهر توست

آبی رنگ احساسات

وجودت بارش علم است از سقف کلاس من

قلم عاجز ز توصیفت

بمان خوبم

که من در وصف تو

گویا هزاران واژه کم دارم

تو چون خورشید می تابی

و من چون سبزه می رویم

تو معنای حضور پاک ایمانی

و من باز می گویم

وجودت بارش علم است از سقف کلاس من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:4  توسط الهام . ا  | 

آه اي مطلع صبح
كاش مي شد كه دل خسته من
زندگي را ز نو آغاز كند
چشم ديگر به جهان باز كند
دل نگنجد به برم
سينه تنگ است،
دريغا قفس است
كاش مي شد كه دمي باز شود
بگشايد پر و پرواز كند
اي پرستوها،
اي چلچله ها
كاش مي شد كه به همراه شما
بپرم تا لب كِشت،
بپرم سوي بهشت
خالي از حسرت و ناكامي ها،
بي سرانجامي ها
دور از اين
چهره هاي همه آلوده به رنگ
رنگ پاكي و صفا
و به باطن دلها،
همه سرد
همه خاموش و سياه
سينه هاي همه لبريز ريا
آه...
اي سنگ صبور
كاشكي در دل من
صبر تو بود
كاش مي شد كه تحمل كنم اين مردم را
زندگي چيست مگر؟
زندگي زندانيست
و در آن زنده بودن بي عشق،
بي شوق
زنده بودن تهي از شور حيات
خيمه شب بازي بس مسخره اي است
در دل يك زندان
آه...،
بازيچه شدن چه غم جانكاهي است

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:54  توسط الهام . ا  | 

آنجا که آسمان به آخر می رسد
تا بوسه به زمين زند
امتداد نور چشمانت
در دل تاريکی باغ خاطرات
مرا فرا می خواند
به کوچه باغ تنهايی
نسيم بوی تنت
افکارم را جابجا می کند
می راند يکی يکی آنها را در ذهنم
ناگه صدای بلبلی مرا به ياد خنده هايت
جاری می کند در رگ ثانيه ها
به آغوش می کشد درخت مجنونی
خستگی تنم را
سايه برگها نوازش می دهد رويايمان
ز بهر تو و من
زمان يک ثانيه سکوت می کند
تا روحمان در کنار همديگر آرام گيرد
ای تو اولين اعتدال زندگی من

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:14  توسط الهام . ا  | 

سلام. امروز از شعر و دلتنگی خبری نیست. دیروز یک دوست خوب و باصفا و صمیمی با من تماس گرفت و وبلاگ  بسیار جالبی رو به من معرفی کرد. از همه شما یاران و همراهان همیشگی انتظار دارم که برای یکبار هم که شده به این وبلاگ سری بزنید و با دوستی که کیلومترها با لر و لرستان فاصله دارد و خود اهل قم می باشد آشنا شوید. کسی که بدون آشنایی با فرهنگ ما شروع به کاری نموده است که هیچکدام از ما حتی به فکرمان نمی رسید. حتما لینک بدهید.

 

http://loresoon.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:15  توسط الهام . ا  |