تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

تو با من چه کردی؟

که شبهایم را به روز

روزهایم را به شب می رسانم

تا آن لحظه های خوش را ببینم.

روزگار غریبی تو،

آخر چرا ای نازنین؟

مانده ام تنهای تنها در وجودم

اشک ریزان،

در نهان،

دیوانه عشقم

مستانه مادر

تنها برای یک دیدار

جدایی تلخ بود اما

به کامم تلخ کردی

چه کردی؟

در زمان کودکی

خاموش کردی خانه پر نور قلبم را

گرفتی آفتاب روشنم را

ربودی دستهای مهربان یاورم را

گرفتی آن نگاه گرم و پر مهرش

که تا زجرم دهی هر روز و هر لحظه

تا زمان باقی است

و داغ سخت تنهایی

نشسته در درون سینه پر آتش من

آخر ای مکار افسونگر

بگو با من، چه رسمی بود این،

آخر چه رسمی بود؟

که بنشانی درون سینه ام

قهر و خشونت را

آخر ای نامهربان با من؟!

بدان من آدمی هستم و دل دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 7:47  توسط الهام . ا  | 

تا همین دیروز

تا همین دیروز خاطراتت را زنده می کردم

اکنون من مانده ام و سالهای خاکستر

تو رفته ای

و من مرگ جوانی ام را به عزا نشسته ام

آیینه نمی شناسدم

تمامی احساسم را برداشتم و رفتم

بغضی گرفته از رویاهای باطل شده ام

گویی از خواب هزار ساله برخاسته ام

قلبم بوی مرداب می دهد

کشتی آرزوهایم در گل مانده است

و نسل تمام هوسهایم به انقراض رفته است

من تا همین دیروز خاطراتت را زنده می کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:14  توسط الهام . ا  | 

قايقی وارونه
گيسوانی بر باد
می برد از دل من
آنچه انباشته بودم در خواب
همرهی آواره
مرغ شب بی پرواز
بر لبانش آواز
سبزی برگ و علف
در دل من همه زرد
آه از اين شام دراز
با صدای غم و درد
بال می گشايم
سفری به آسمان
سفری تا بيکران
ليک بی همسفرم
از زمان بی خبرم
آه...
من چه بی تابم
من چه بی خوابم
خبرم می رسد تا دريا
تا فراسوی بهار
تا خزان گمشده در باد بهار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:35  توسط الهام . ا  | 

خلقت من در جهان يک وصله ناجور بود
من که خود راضي به اين خلقت نبودم زور بود

خَلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش
وز عذاب خَلق و من، يا رَبّ! چه‌ات منظور بود؟

حاصلي اي دهر! از من غير شرّ و شور نيست
مقصدت از خلقت من سيْر شرّ و شور بود؟

اي چه خوش بر چشم مي‌پوشيدي از تکوين من

فرض مي‌کردي که ناقص خلقت يک مور بود؟
اي طبيعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت؟

اي فلک گر من نمي‌زادي اُجاقت کور بود؟
قصد تو از خَلق عشقي، من يقين دارم فقط

ديدن هر روز، يک گون رنج جورا جور بود
گر نبودي تابش استاره من در سپهر

تير و بهرام، خور و کيوان، همه بي‌نور بود؟

راست گويم نيست جر اين موقع تکوين من

قالبي لازم براي ساخت يک گور بود
آفريدن مردمي را بهر گور اندر عذاب

گر خدائي هست، ز انصاف خدائي دور بود
مقصد زارع ز کشت و زَرع، مُشتي غلّه است

مقصد تو ز آفرينش، مَبلغي غاذور بود
گر من اندر جاي تو بودم امير کائنات
هر یکی از بهر کار دیگری مامور بود
آنکه نتواند به نیکی اس هر مخلوق است
از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 8:0  توسط الهام . ا  | 

به گریه تکیه می دهد غرور دلشکسته ام
درون سایه می خزد، نگاه پینه بسته ام
هنوز عطر بودنت ز کوچه می رسد به گوش
بیا که بعد رفتنت، دل از همه گسسته ام
در این زمان که عشق را به سنگ غم شکسته اند
منم که رو به آینه، به یاد تو نشسته ام
چو رود بی عبور شب دلم گرفته در سکون
مجال ره نمی دهد، طلسم پای بسته ام
ز اشک های چشم من همیشه سیر می شود
همان که طعنه می زند، به این نگاه خسته ام
چگونه می شود دل از تمام آسمان برید
من از تبار قمریان بال و پر شکسته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 10:28  توسط الهام . ا  | 

تقدیم به همه هم استانیهای دردمند و عزیز

به اين ديار عرق جبين به انحصار نيست 
گل لاله ونسترن به اين بهار نيست 
چون بنگري به جانب خويش در فراغ بهار
اشك چشم آشيانه ها روان، و ديده خمار نيست
به اين ديار غم انگيز وغبار آلود
ديده ها به در، در انتظار يار نيست
يا رب چه كرده ایم ما
گناه ناكرده به جهنم و راه فرار نيست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 12:25  توسط الهام . ا  | 

 عکسهای بیشتری ببینید.

امامزاده ولیان (بروجرد)، تمامی بناهای اطراف این امامزاده بجز خانه متولی(به گفته بومیان منطقه) سالم مانده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:17  توسط الهام . ا  |