«به نام آنکه زیباست و زیبایی را دوست دارد»
دوستان عزیز، همراهان همیشگی
بار دیگر نقاش چیره دست عالم هستی تصویر دلربا و الوانی به نام بهار را در منظر دیدگانمان قرار داد و همگان را به تحسین واداشت.
شکوفایی بهار طبیعت بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 8:5  توسط الهام . ا
|
انتظار شكوفه مي زند.
پنج شنبه است و باز ديدار تو، اين چندمين هفته دوري است؟
گام هايم كه تو را در آن فاصله دور باور ندارند، اشتياقي هم از خود نشان نمي دهند. منهم اصراري ندارم كه تو را در همين نزديكي ديده ام. بارها دیده ای كه چگونه مرا با تمام مهرت احاطه كرده اي. در اين دنيايي كه خود مي داني در نوسان اتفاقات تنها سهم من انتظار روزي ديگر است...
پنج شنبه است باز، نمي خواهم باز با آن اسم نقش بسته بر سنگت كه هيچ شباهتي به تو ندارد روبرو شوم و در نهايت عجز از ديگري بخواهم كه اشك نريزد و يا پاسخ نگاههاي سرزنش باري كه مرا به عرضگي متهم كرده اند را با سكوت و خيره شدن به دور دستهاي خالي بدهم. آنها غافل از اين هستند كه من در سكوت اشك مي ريزم. دلم تنگ پاگرد پله هاي منتهي به پشت بام است. دلم هواي كبوترهاي زيبا و قناري ها را كرده است. دلم راه ناتمام رسيدن به تو و نگاه منتظرت را مي خواهند و بي نهاني مي گويم كه دلم تو را مي خواهد.
هميشه نهايت دلتنگي ام در تو خلاصه مي شد و باز مثل هميشه بعد از تو، به دل اميد واهي مي دادم كه در روزهاي نه چندان دور باز به خانه ات مي آيم. اما اين بار...
مي دانم كه مي داني...
ديگر در تمام دنياي من پاگرد پله اي نيست كه بتوان بر آن نشست و برايت گريه كرد. ديگر پشت بامي پيدا نمي شود كه آن را ميعادگاه ديدار تو قرار دهم. ديگر خانه اي نيست كه باز بگويند تو با تمام قدرت پدرانه ات، با تمام خستگي شبانه ات آن را ساخته اي. لعنت به تمام تيشه هايي كه عشق را نمي فهمند. من باز هم منتظرم، منتظر آمدن سبزت در روزهای تیره و تاریک من. نمی دانم چه روزی می آیی، اما اگر آمدی زود بیا که تشنه دیدار توام. تشنه تر از همه تشنه های عالم، تشنه محبت بی پایان تو، من امروز تنهایم، سکوت برایم بی معناست، منتظر هلهله آمدنت هستم، تا پایکوبان ورودت را جشن بگیرم، در یک کلمه بگویم من منتظر مردن و آرامیدن در کنار تو هستم، پس بیا، به تمام مقدسات بیا، که سخت محتاج خواب ابدی ام. حال من مانده ام . اين بار آخرين پنج شنبه يكسال ديگر و منتظر . بدون تو كه نمي داني كجايي، كه نيستي. نمي دانم با اين همه دلتنگي مزمن چه كنم. گريه علاج نيست، مسكن است.
خدايا چرا هيچ كس نمي فهمد كه آرام بخش ها درمان نمي كنند.
كی از اين كوچه زيبا و دل انگيز تو آيی
تا غبار از سر و روی من دل خسته زدايی
مثل يك غنچه كه در اوج شكوفايی خويش است
كاشكی لب به تبسم، به سرودن بگشايی
گفتی ام: تلخ ترين لحظه عمرم چه زمانی است؟
گفتم آن لحظه كه از تو نرسد هيچ صدايی
می نشينم سر اين كوچه، همين كوچه، شب و روز
به اميدی كه تو يك روز از اين كوچه بيايی
تا به كی دربدری چشم به راهي؟
دست در دست من امشب بنه، ای ماه كجايي؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 8:28  توسط الهام . ا
|
ای امید لحظه های بی کسی
عطر خوشبوی گلای اطلسی
ای تو از درد شرابم ناب تر
بهر عشق تو منم، بی تاب تر
با تو من یک جام بی پایان شدم
لحظه های مست بی حالان شدم
با توام دنیا چراغانی شده
لحظه هایم رنگ عرفانی شده
من اگر در تو بمیرم، زندگیست
چشمهایم معنی افسردگیست
چشمهایت رنگ دنیای من است
قصه گویی زنده از حال من است
آه، می خواهم که پر گیرم کنون
پر کشم تا مرز رؤیا و جنون
من برای عشق تو مجنون شدم
قصه گوی شهر پر افسون شدم
تو خطوط تند خواهشهای من
می کشی در بر، تمناهای من
عشق کز حد شد برون دیوانگیست
محو گشتن در خور آوارگیست
این دگر یک شعر یا یک خواب نیست
این سکوت صامت مرداب نیست
عشق تو تصویری از آمال من
می رود تا مرز رویاهای من
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17:40  توسط الهام . ا
|
و عشق
تنها تصویر یک زنجیر رویایی نیست
عشق تنها حرف آزادی است
تنها نمود پایدار هستی
عشق آواز دو چکاوک است
روی شاخه بلوغ
ابتدای هستی است، در سراشیبی دشت
ابتدای مستی است، در جام
و تنهاییِ نارون، شاهدِ تنهایی عشق است
و شقایق مرز بین عشق و مستی
بیا...
بیا ای ساده صبور
با هم اوج بگیریم در دامن غرور
و با هم بشکفیم در گلدان غیرت
بیا تا ترانه مستی را هجایی تازه بخشیم
هر صبح در آینه خورشید حیران شویم
هر غروب رخ بنماییم در دل شقایق
اینجا فاصله فقط آزمون یک پرسش نیست
اینجا اقاقی همیشه مست است
و فاصله ها همه به یک نقطه خیره می شوند.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 16:14  توسط الهام . ا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 8:58  توسط الهام . ا
|
من از بي كسي هاي بي انتها
ميان حريقي ز هذيان و تب
به دنبال دستي پر از سادگي
تو را يافتم در نفس هاي شب
براي عبور از دل بي كسي!
شدي تكيه گاهم، شدي مرهمم
تو را خواستم، شك نكردم به عشق
اگر چه پر از آيه هاي غمم
غريبي نكن با من شب زده
مرا با خودت تا به رويا ببر
كمك كن كه بگذارم اين بغض را
كنارت، براي ابد، پشت سر
زماني كه غمگين ترين مي شوم
پر از بي پناهي، شبيه غروب
برايم تويي فرصت زندگي
تويي بهترين فصل يلداي خوب
براي بريده نفس هاي من
براي نفس هاي لرزان من
تويي فاتح مرز دلواپسی
تويي حرف آغاز و پايان من
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 5:2  توسط الهام . ا
|