باد، تند و سركش، برگ هاي سرخ و زرد را پس از يك زندگي شيرين، بي رحمانه به غارت مي برد و از نم نم اشك ابرها كه روي تنه درختان جاري مي شود، بلور برف مي شكفد. تنه استوار درخت كهنسال كه بارها اين صحنه غم انگيز را ديده است، از صداي خرد شدن تن شاخه هاي سفيد پوش بر خود مي لرزد.
دانه هاي برف با شتاب بر روي شيشه هاي پنجره ها مي خورد تا روزنه اي به درون بيايد و تو آن دم پشت پنجره ايستاده اي و به رهگذراني كه با شتاب مي خواهند خود را به سرپناهي برسانند، مي نگري.
ابرهاي سياه و قرمز، خورشيد را به اسارت برده اند و رگبارهاي بي امان برف و بوران است كه بر زمين هجوم مي آورند، اما زمستان هم با تمام غارتگري اش عمري دارد و در پي آن، پس از مرگ سرما، بار ديگر پرستوي بهار، زندگي را از سر سطر خواهد نوشت؛ و تو باز در پشت پنجره نظاره گر آغازي تازه و شوري ديگر در طبيعت خواهي بود؛ و آنگاه در فكر فرو مي روي و در انديشه هاي دور غرق مي شوي.
فصل ها از پي هم مي گذرند و پس از هر پاييز، بهاري و پس از هر بهار، خزاني از راه مي رسد. با خود مي انديشي اين بهارها و زمستانها نيستند كه مي گذرند، اين ها پابرجايند. اين ما هستيم كه مي گذريم.
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو دريايي تريني، آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني، مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي دل كه من امشب پريشانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب تو را مي بينم و لبخند پنهانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبي ات دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است چشمانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن وقت ديدار تو باشد وقت پايانم
چند وقتی است که شعر نمی نویسم، چون کلمه ها دم به تله نمی دهند و همچنان در افکار من پریشانند. در ذهن پر از تلاطم من از سویی به سوی دیگر می روند واز برخورد آنها هیچ شعری جرقه نمی زند. بهتر! از بس که نوشته ام و از درد گفته ام خسته شده ام، مجالی برای خوش بودن به من نداده اند، همیشه با حزن و اندوه کنارم بوده اند و مرا ترک نکرده اند، اما باز هم از آنها به خوبی یاد می کنم. محرم اسرار روزهای دلتنگی من و یاور و همراه قلب شکسته ام. امروز قلب بهانه گیرم، به یاد آنها افتاده بود، دائم مرا سرزنش می کرد که چرا دیگر فرزندان روح ت به دیدارم نمی آیند، آخر او نمی دانست که این زاییده های فکر و خیال هم از دست من عاصی شده اند، هر روز به رنگی و به شکلی در می آیند. همیشه با آنها از دلتنگی گفته ام، چون خداوند هیچگاه صدای قلب شکسته مرا نشنیده است و اگر هم شنیده است به روی خود نیاورده است. کفر نمی گویم. واقعیتی است که در این ۲۸ سال زندگی با آن روبرو گشته ام، تنها چیزی که از ته دل از خدا می خواستم را به من نداد، شاید تقدیر و قسمت این بوده است، اما این تقدیر مرا به مرز جنون کشانده است، خسته ام، خسته تر از همه عالم، شکننده تر از هر چینی، و آواره تر از هر بی پناه، امروز بی پناهم در اوج همراهی دوستان عزیز، آینده ای تاریک و مبهم و همراه من است و این آینده سخت مرا آزار می دهد، گریزانم از آن.
در سراي عاطفه
مي كند مرا صدا
يك جوان فراتر از
قصه هاي آشنا
گويدم تو اي سحر
از اسارتم نويس
زخم درد اين دلم
زهر تلخ باطنم
گشته ام در اين ديار
همنواي درد هجر
آشناي آفتاب
عاشقي ، نصيب من
خسته از غبار زرد
گشته ام نثار شب
در اسارتي كه شد
اين حصار قامتم
قصه ام شبانه در
اين كتاب خود نگار
از جفاي اين خزان
تا غبار حسرتم
ماند از تو يادگار
امروز باز هم سخت نیازمند توام. نیازی همیشگی و باز برای راز و نیاز آمده ام. تو خود خوب می دانی در این وادی پر از نامردمی؛ در روزگاران تنهایی و اندوه همیشه همراهم بوده ای، صنگ صبور و حوض اشکهایم. کفر نمی گویم که این واقعیتی کهن و دیرین است که برای همه آدمیان صنگ صبوری ولی برای من بیشتر. امروز به درگاهت آمده ام، با سینه ای لبریز و چشمی اشک ریز، چشمانی منتظر، انتظاری از سالیان دور. باز هم درمانده ام، بازهم آرزویی دیگر دارم که برآوردنش برای تو که تنها پناه بی پناهانی کاری ندارد، به این روزهای بزرگ، روز عید قربان (که من نیز یکی از قربانیان بی عدالتی های جهان بودم) قسمت می دهم در این راه مرا یاری دهی و مرا موفق سازی، امروز برای خودم نمی گریم؛ برای روزهای شیرین از دست رفته ام که به پوچی و تباهی و چشم انتظاری گذشت؛ می گریم، می دانم که دیگر او را به من بازنخواهی گرداند، چون کسی را که در جوار خود قرارداده ای فقط خاطراتش با من مانده است. خاطراتی محو و دور از ذهن ولی شیرین.
بار خدایا!
از تو می خواهم در این روزهایی که تمامی بندگان پاک و خالصت در آستانه درگاهت ایستاده اند و همگی طلب آرزوهایشان را دارند، آرزوی مرا نیز بی جواب نگذاری، تو تنها کسی هستی که می دانی از تو چه می خواهم، مرا ناامید نگردان که اینبار طاقت درهم شکستن را ندارم. تمامی دستهایی که امروز و فردا و روزهای آینده بر آسمان آبی ات بلند شده اند، همگی نیازمند و محتاجند، شاید من در کنار بارگا کبریایی ات نباشم، اما از آن هم دور نیستم، من هم همراه با آنان دست بر آسمانت بلند می کنم و با صدای بلند و اشکهای صاف و زلالم می گویم، بار خدایا رحمتت را از من دریغ مدار، همانطور که تا کنون نعمتت را به من ارزانی داشته ای، می دانم که به همه مخلوقات خود نعمت را عطا نموده ای و به بندگان خاصت رحمت را عطا می نمایی، با اینکه بنده خاص تو نیستم و گنهکارم از تو می خواهم که اینبار هم رحمتت را از من دریغ نداری و آرزویم را جامه عمل بپوشانی که سخت محتاج نیازم.
آمین
او کویر تشنگی جویای آب
من همه محو تماشا، غرق خواب
آن زمانم دانه و دامی نبود
تشنگی ها بود و فرجامی نبود
من سفر کردم ز کویش با فغان
یاد او اندر پی ام گشته روان
یک زمان غافل شدم از چشم او
سوختم در آتشی از خشم او
سوختم در آتش افروخته
همه به راه عاشقی پر سوخته
چند روزی از جدایی ها گذشت
قلب من از بی وفایی خسته گشت
ماه من باز آمد و در دل نشست
هم به روی دیگران او دیده بست
مهر او مهمان جان و دل شده
هم ز عشقش پای دل در گل شده
هم چو یوسف بر سر بازار دل
پای دل از عشق او مانده به گل
دام ها بر بامها گسترده بود
یار من در دامها بنشسته بود
مرغ من میل پریدن کرده بود
آن نگه از من رمیدن کرده بود
شد تهی از عشق او هم جام من
ماه من از روزن دل پر گرفت
عشق را با دیگری از سر گرفت
نو گل من همنشین خار شد
او خسان را محرم اسرار شد
خواب من آشفته تر از موی او
یک عمر پر از حسرت و امید نمی شد
زندانی آلونک تردید نمی شد
هر چند که تابید به شبهای تو اما
مهتاب زبان بسته که خورشید نمی شد
یا بخت من از واهمه تن داد به بن بست
یا هرچه که می خواست و می دید نمی شد
من بودم و یک قلب پر از درد که هرگز
در حسرت امضای تو تأیید نمی شد
حالا منم و پشت سرم جاده بی تو
شرمنده ام ای عشق، ببخشید نمی شد...
عابر کوچه های تردیدم
خسته و بیقرار و نومیدم
بعد تو ای عصاره جانم
مرگ را من به چشم خود دیدم
رفتی و زانوان من خم شد
مثل یک بغض خسته ترکیدم
سالها همچو بید تنهایی
زیر باران عشق لرزیدم
عمری از کهکشان چشمانم
خوشه های ستاره را چیدم
حال در برزخی که می بینی
بر دو راهی شرک و توحیدم
با تمام وجود می گویم
کاش هرگز تو را نمی دیدم