از رورزی که شروع به نوشتن وبلاگ کدم حدود ۳ سالی است که می گذردو نوشته ام، با دلی غمگین و روحی سرخورده و وامانده در واپسین لحظات زندگی. روزها همچنان گذشته اند و دوستان عزیز زیادی از این وبلاگها( تنها مثل هیچکس و وبلاگ کنونی) بازدید کرده اند. سوال خیلی از دوستان این بوده است که انتظار برای چه کسی؟ و این سوال تا کنون جوابی نداشته است. رضای خرم آبادی عزیز مطلبی در مورد قطره نوشته بودند که خیلی زیبا و روان بود. به او توصیه ای دوستانه نمودم و گفتم رازه قطره را باید نگاه داشت. خود نیز از این قاعده مستثنا نیستم. فقط می دانم که انتظارم بی پایان است، تا آخر عمر چشم به راهم و او نخواهد آمد. با اینکه می دانم نمی آید ولی بازهم منتظر او بودن و در انتظار آمدن او اشک ریختن برایم شیرین و لذت بخش است. شما روزهای بارانی زیادی را به چشم دیده اید مطمئناً این باران ها همه از انتظار سرچشمه می گیرند. مادر آنها ابر نیست، چشمانی منتظر است. من به امید آمدن او زنده ام، نفس می کشم، و پلک می زنم. امیدی واهی که فقط خود را فریب می دهم و این فریب زیباست.
پرده بر گیر که من یار توأم
عاشقم، عاشق رخسار توأم
در سکوت دل من لب بگشا
جان من، عاشق گفتار توأم
بر سر بستر من پا بگذار
من دل سوخته، بیمار توأم
با وصالت ز دلم عقده گشا
جلوه ای کن که گرفتار توأم
گر کشی یا بنوازی ای دوست
مستم و مرده دیدار توأم
هر که بینم که خریدار تو است
من خریدار خریدار توام
بگذار شبی محرم اسرار تو باشم
بگذار که من یار وفادار تو باشم
هر چند در این باغ نبودم گل خوبی
بگذار که یک لحظه فقط خار تو باشم
بر عاشق دیوانه دمی خواب حرام است
بگذار که من عاشق بیدار تو باشم
یوسف صفتی، ای همه بود و نبودم
نهیم مکن از اینکه خریدار تو باشم
ای یوسف دل، مفتخرم من به همین که
پروانه دیوانه دیدار تو باشم
این ها همه یک جمله از آن راز تمناست
بگذار که یک عمر بدهکار تو باشم
از این همه ریا و سیاهی دلم گرفت
از بغض های سرد و تباهی دلم گرفت
در پشت ماکت مات انسانیت هنوز
از این همه تصور واهی دلم گرفت
در انتظار گمشده خاک و آسمان
از دست های قدرت شاهی دلم گرفت
در جای جای مهد رمین مهر گم شده است
از اشک و ناله به آهی دلم گرفت
ای آفتاب عدل برون آی، برون دمی
از دست ابرهای پگاهی دلم گرفت
امیدوار و چشم به راهم هنوز من
از تُنگ تَنگ و کوچک ماهی دلم گرفت
من منتظر به قامت رعنای مهدی ام
گویی می دهد غروب گواهی، دلم گرفت