من هیچوقت توی وبلاگم سعی نکردم روز نویس داشته باشم. همیشه سعی کردم برای خودم و دل خودم بنویسم . هر چیزی را که دوست داشتم و می دیدم و به ذهنم می رسید می نوشتم. اما امروز تصمیم دارم از یک فاجعه بنویسم.
امروز صبح که می خواستم به اداره بروم، نبش چهارراه دوم خیابان نهم قاضی آباد یک اتفاق عجیب افتاد. ماشین را نبش خیابان هشتم قاضی آباد پارک کرده بودم که یکی از همکاران بیاید. کمی منتظر ماندم. یکدفعه یک لندرور با سرعتی شاید بیشتر از ۱۰۰ کیلومتر از کنارم گذشت و توی خیابان نهم پیچید، بلافاصله پیکان کرم رنگی به دنبال او. برایم عجیب بود. خیابان خلوت بود. ۷ صبح و قاضی آباد، محیطی متروک و رعب آور. درب عقب پیکان باز شد و پسرکی شاید حدوداً ۲۲ ساله از ماشین پیاده شد. بدون هیچ دلهره و استرس و اضطرابی تفنگ کلاشینکفی را به دست گرفت و خیابان نهم قاضی آباد را به رگبار بست. مات مانده بود، نه می توانستم تکان بخورم و نه کاری انجام بدهم. همکارم دیگر سوار شده بود. تصمیم گرفتم حرکت بکنم ولی با دنده سنگین. من نبش خیابان هشتم ایستاده بودم و حدود ۲۰ متر با ضارب فاصله داشتم. از کنارش که رد می شدم او همچنان در حال تیراندازی بود. دختری را دیدم که خودش را توی جوی آب پرتاب کرد. دو کارگر زحمتکش شهرداری توی خیابان نهم بودند یکی از ترس پشت درختی پنهان شده بود و لباس سبزرنگش مشخص بود، دیگری پیرمردی ۶۰-۷۰ ساله به نظر می آمد. جاروی نظافت را تکیه گاهش کرده بود و نظاره گر ماجرا بود. آرام و با ترس از کنار ماشین ضاربین گذشتم. به میدان نرسیده بودم تصمیم گرفتم که دور بزنم و سروگوشی آب بدهم. حسابی شوکه شده بودم. در حین دور زدن از آینه بغل، پیکان را دیدم که حرکت کرد. همانجا ماندم، پیکان به سرعت از کنارمان گذشت، حتی میدان را هم دور نزد و از پایین میدان رفت. همه این اتفاقات فقط در مدت ۴۵ ثانیه بود. وقتی که برگشتم دختر را دیدم که به سمت بالای خیابان نهم می دوید و کارگر محترم و شریف شهرداری وسط خیابان افتاده بود. بغضی سنگین گلویم را می فشرد نه به خاطر مرگ یک انسان، که مردن راهی حق است به سوی الهیت، اشک می ریختم به خاطر پایمال شدن حرمت خون انسانها، به خاطر بی ارزش بودن جان یک انسان و نامرد بودن مردمانی از این دست. کارگر شهرداری با اصابت تیر به سرش بلافاصله به شهادت رسید بود از این جهت می گویم شهادت که در حین کار و انجام وظیفه بود. تنها کاری که می توانستم انجام بدهم خواندن فاتحه ای بود برای شادی روح پدری مهربان و زحمتکش، پدری که شاید فرزندش قدر او را نمی دانست و اینک باید در غم هجران و فراغ او بسوزد و دم بر نزند. پدری که شاید در بالاترین هنگامه احتیاج فرزندانش، از آنها جدا شد و به ابدیت پیوست. روحش شاد و قرین رحمت باد.
مطمئنم که سالیان سال این حادثه تلخ را هیچگاه فراموش نخواهم کرد حتی روزی که راهی دیار ابدیت شوم. امیدوارم که هرگز چنین اتفاقاتی را نه ببینیم و نه بشنویم.
باز هم سکوت، شعر را سرود
شعر یک شکست، شعر یک فرود
عشق شاعر است، شاعری خموش
با وجود عشق، می شود نبود
ساکتی چرا؟ گریه کن چو غم
اشک ناله ای است، ناله ی وجود
چون صدف شدم، تا گذر کنی
چون غمی بزرگ، تو از این حدود
می شود دلم، یاری ام کند
تا که شعر من، گویدم دورود
شعر، عاشقی است، عاشق سکوت
باز هم سکوت، شعر را سرود