تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
همه شب زهجران تو ناله ها می کنم
برای وصالت همیشه دعا می کنم
تو دانی که با بغض بشکسته ام در گلو
هماره شه ناز خود را صدا می کنم
به امید روزی که شاید جوابی دهی
من این شاه و این ناز او را ثنا می کنم
تو دانی که در بزم بغض و شب و اشک و من
بیادت گل نرگسم! من چه ها می کنم
ز بهرت چو گردد دلم مثل دریای خون
در آن سوی خورشید عالم شنا می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:52  توسط الهام . ا  | 

در زلال آبی چشم تو غوغایی به پاست
بوی دل در چنگ امواج نگاهت مبتلاست
با نگاهش می کند غوغا و در غوغا سکوت
وسعت جادوی دریای نگاهت تا کجاست
خواستم در برکه چشم تو جاگیرم چو اشک
همچو اشک از چشمت افتادم که جایم زیر پاست
زهر آهنگ خداحافظ به لب داری ولی
تا همیشه نام تو جاری به لب مثل دعاست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:21  توسط الهام . ا  | 

و گوش می کنم صدای او را، صدای یک غزل است
صدای دفتر شعری که جای یک غزل است
شروع تازه ای از اتفاق ساده عشق
و این همیشه ترین ماجرای یک غزل است
و شاعری که خودش را ندیده می گیرد
به جرم اینکه دلش مبتلای یک غزل است
به عشق بازی شاعر عجیب معتقدم
به اینکه عاشق بی دست و پای یک غزل است
تمام حس مرا می چشد فضای اتاق
همین فضا که پر از اشتهای یک غزل است
و ذره ذره من شعر شد به وزن سکوت
مرا بگرد که در لابلای یک غزل است
مرا مرور کن از نو، به خاطرت بسپار
کسی که شاعر بی ادعای یک غزل است
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 12:19  توسط الهام . ا  | 

من هیچوقت توی وبلاگم سعی نکردم روز نویس داشته باشم. همیشه سعی کردم برای خودم و دل خودم بنویسم . هر چیزی را که دوست داشتم و می دیدم و به ذهنم می رسید می نوشتم. اما امروز تصمیم دارم از یک فاجعه بنویسم.

امروز صبح که می خواستم به اداره بروم، نبش چهارراه دوم خیابان نهم قاضی آباد یک اتفاق عجیب افتاد. ماشین را نبش خیابان هشتم قاضی آباد پارک کرده بودم که یکی از همکاران بیاید. کمی منتظر ماندم. یکدفعه یک لندرور با سرعتی شاید بیشتر از ۱۰۰ کیلومتر از کنارم گذشت و توی خیابان نهم پیچید، بلافاصله پیکان کرم رنگی به دنبال او. برایم عجیب بود. خیابان خلوت بود. ۷ صبح و قاضی آباد، محیطی متروک و رعب آور. درب عقب پیکان باز شد و پسرکی شاید حدوداً ۲۲ ساله از ماشین پیاده شد. بدون هیچ دلهره و استرس و اضطرابی تفنگ کلاشینکفی را به دست گرفت و خیابان نهم قاضی آباد را به رگبار بست. مات مانده بود، نه می توانستم تکان بخورم و نه کاری انجام بدهم. همکارم دیگر سوار شده بود. تصمیم گرفتم حرکت بکنم ولی با دنده سنگین. من نبش خیابان هشتم ایستاده بودم و حدود ۲۰ متر با ضارب فاصله داشتم. از کنارش که رد می شدم او همچنان در حال تیراندازی بود. دختری را دیدم که خودش را توی جوی آب پرتاب کرد. دو کارگر زحمتکش شهرداری توی خیابان نهم بودند یکی از ترس پشت درختی پنهان شده بود و لباس سبزرنگش مشخص بود، دیگری پیرمردی ۶۰-۷۰ ساله به نظر می آمد. جاروی نظافت را تکیه گاهش کرده بود و نظاره گر ماجرا بود. آرام و با ترس از کنار ماشین ضاربین گذشتم. به میدان نرسیده بودم تصمیم گرفتم که دور  بزنم و سروگوشی آب بدهم. حسابی شوکه شده بودم. در حین دور زدن از آینه بغل، پیکان را دیدم که حرکت کرد. همانجا ماندم، پیکان به سرعت از کنارمان گذشت، حتی میدان را هم دور نزد و از پایین میدان رفت. همه این اتفاقات فقط در مدت ۴۵ ثانیه بود. وقتی که برگشتم دختر را دیدم که به سمت بالای خیابان نهم می دوید و کارگر محترم و شریف شهرداری وسط خیابان افتاده بود. بغضی سنگین گلویم را می فشرد نه به خاطر مرگ یک انسان، که مردن راهی حق است به سوی الهیت، اشک می ریختم به خاطر پایمال شدن حرمت خون انسانها، به خاطر بی ارزش بودن جان یک انسان و نامرد بودن مردمانی از این دست. کارگر شهرداری با اصابت تیر به سرش بلافاصله به شهادت رسید بود از این جهت می گویم شهادت که در حین کار و انجام وظیفه بود. تنها کاری که می توانستم انجام بدهم خواندن فاتحه ای بود برای شادی روح پدری مهربان و زحمتکش، پدری که شاید فرزندش قدر او را نمی دانست و اینک باید در غم هجران و فراغ او بسوزد و دم بر نزند. پدری که شاید در بالاترین هنگامه احتیاج فرزندانش، از آنها جدا شد و به ابدیت پیوست. روحش شاد و قرین رحمت باد.

مطمئنم که سالیان سال این حادثه تلخ را هیچگاه فراموش نخواهم کرد حتی روزی که راهی دیار ابدیت شوم. امیدوارم که هرگز چنین اتفاقاتی را نه ببینیم و نه بشنویم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 11:17  توسط الهام . ا  | 

شکست بغض چشم را، نبودن نگاه تو
چقدر خسته ام بگو کجاست، سرپناه تو
کشیده غصه ات شبی به روی لحظه های من
شبی که روز می شود به یاد روی ماه تو
صدای بال خسته ام به آسمان نمی رسد
و پای رفتن مرا شکسته اشک و آه تو
و این پلی که ساختی میان قلب هایمان
ببین خراب می شود، بدون تکیه گاه تو
همیشه ناسپاسیم مرا عذاب می دهد
اگر چه گفته ای: که من گذشتم از گناه تو
چقدر خانه های شهر برای من غریبه اند
چقدر خسته ام بگو، کجاست سرپناه تو
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:52  توسط الهام . ا  | 

باز هم سکوت، شعر را سرود
شعر یک شکست، شعر یک فرود
عشق شاعر است، شاعری خموش
با وجود عشق، می شود نبود
ساکتی چرا؟ گریه کن چو غم
اشک ناله ای است، ناله ی وجود
چون صدف شدم، تا گذر کنی
چون غمی بزرگ، تو از این حدود
می شود دلم، یاری ام کند
تا که شعر من، گویدم دورود
شعر، عاشقی است، عاشق سکوت
باز هم سکوت، شعر را سرود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 11:23  توسط الهام . ا  |