دیگه خسته شدم از بس که هی نشستم و ورقه سیاه کردم و نوشتم، این نوشته ها هیچ تغییری در من به وجود نیاوردند. هنوز هم همان الهام غمگین و پریشان هستم. دوستان زیادی در این مدت همراه من بودند و به من امید می دادند اما من خسته تر از همیشه ...
قصد دارم این وبلاگ رو هم تمام بکنم و دیگه هیچوقت دست به قلم نبرم، قلم را برای همیشه ترک کنم و بر روی برگهای سفید دفتر نقشی از بی رنگی بگذارم. در حال حاضر در تدارک نوشتن آخرین نوشته ام هستم، نمی خواهم مانند دیگر نوشته هایم فوری و آنی باشد می خواهم متن خداحافظی ام به دور از هرگونه کنایه و آرایه باشد.
پس تا آن روز
ديگر كسي نديده كه من ناله سركنم
دل را به زخم خاطره ات خون جگر كنم
ديوانه ام مگر به چاقوي ياد تو
اين زخم را بكاوم و هي بيشتر كنم
آري تو رفته اي به جهنم بهشت من
من خويش را چرا بي تو دربدر كنم
اي اشتباه فاحش من اي حقير
بايد تو را به چشم حقارت نظر كنم
احمق تويي كه عشق مرا به دنيا فروختي
ديوانه ام كه عمر به نفرت هدر كنم
ما بايد هر دو از دل اين جاده بگذريم
بخشيده ام تو را، كه خود سبكتر سفر كنم
همه گاهان
به تو می انديشم
به تو
ای آنکه کس چون تو نَتواند ساخت
يا
گر چون تو سازد همچو تو نتواند پرداخت
به تو می انديشم
در آنجايی که خود را ز ديگری نتوان بازشناخت
به تو
زرين مهر سپهر افروز و روز افراز
گلبوته ای از دوست بسیار عزیزم زردتشت از اسپي كوو
مشتاق گل از سرزنش خار نترسد
عيار دلاور که کند ترک سر خويش
از خنجر خون ريز و سر دار نترسد
آنکس که چو منصور زند لاف انا الحق
ازطعنه نا محرم اسرار نترسد
اي طالب گنج وگهر از مار مينديش
گنج وگهر آن برد که از مار نترسد
گر بي بصري مي کند انکار من از عشق
سهل است وچه غم عاشق از اين کار نترسد
درعشق چو بيم سر وجانست وليکن
اي دلبر از اينها دل عيار نترسد
انديشه ندارم زرقيبان بد انديش
از خار جفا عاشق گلزار نترسد
در سايه فضل ايمن از آ ن است نسيمي
کان شيردل از پنجه کفتار نترسد