تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

دیگه خسته شدم از بس که هی نشستم و ورقه سیاه کردم و نوشتم، این نوشته ها هیچ تغییری در من به وجود نیاوردند. هنوز هم همان الهام غمگین و پریشان هستم. دوستان زیادی در این مدت همراه من بودند و به من امید می دادند اما من خسته تر از همیشه ...
قصد دارم این وبلاگ رو هم تمام بکنم و دیگه هیچوقت دست به قلم نبرم، قلم را برای همیشه ترک کنم و بر روی برگهای سفید دفتر نقشی از بی رنگی بگذارم. در حال حاضر در تدارک نوشتن آخرین نوشته ام هستم، نمی خواهم مانند دیگر نوشته هایم فوری و آنی باشد می خواهم متن خداحافظی ام به دور از هرگونه کنایه و آرایه باشد.

پس تا آن روز

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 8:46  توسط الهام . ا  | 

زندگي مانند دريا
گاه آرام است و خاموش
گاه زشت و گاه زيبا
گاه پرموج است و پر جوش
مهربان باشيم اگر ما
زندگي زيباست آري
مثل روزي آفتابي
مثل صبحي نوبهاري
زندگي بي موج زشت است
شوق پروازي در آن نيست
ساکت و خاموش و سرد است
شور و آوازي در آن نيست
مثل دريا بود بايد
آسماني رنگ آبي
گاه پر موج و خروشان
گاه گرم و آفتابي

پرستوی مهاجر

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 12:1  توسط الهام . ا  | 

ديگر كسي نديده كه من ناله سركنم
دل را به زخم خاطره ات خون جگر كنم
ديوانه ام مگر به چاقوي ياد تو
اين زخم را بكاوم و هي بيشتر كنم
آري تو رفته اي به جهنم بهشت من
من خويش را چرا بي تو دربدر كنم
اي اشتباه فاحش من
اي حقير
بايد تو را به چشم حقارت نظر كنم
احمق تويي كه عشق مرا به دنيا فروختي
ديوانه ام كه عمر به نفرت هدر كنم
      ما بايد هر دو از دل اين جاده بگذريم
    بخشيده ام تو را، كه خود سبكتر سفر كنم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 12:14  توسط الهام . ا  | 

همه گاهان
به تو می انديشم
به تو
ای آنکه کس چون تو نَتواند ساخت
يا
گر چون تو سازد همچو تو نتواند پرداخت
به تو می انديشم
در آنجايی که خود را ز ديگری نتوان بازشناخت
به تو
زرين مهر سپهر افروز و روز افراز

گلبوته ای از دوست بسیار عزیزم زردتشت از اسپي كوو

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 7:56  توسط الهام . ا  | 

مشتاق گل از سرزنش خار نترسد

 حيران رخ يار ز اغيار نترسد

عيار دلاور که کند ترک سر خويش

از خنجر خون ريز و سر دار نترسد

آنکس که چو منصور زند لاف انا الحق

ازطعنه نا محرم اسرار نترسد

اي طالب گنج وگهر از مار مينديش

گنج وگهر آن برد که از مار نترسد

 گر بي بصري مي کند انکار من از عشق

سهل است وچه غم عاشق از اين کار نترسد

 درعشق چو بيم سر وجانست وليکن

اي دلبر از اينها دل عيار نترسد

انديشه ندارم زرقيبان بد انديش

 از خار جفا عاشق گلزار نترسد

 در سايه فضل ايمن از ‌آ ن است نسيمي

 کان شيردل از پنجه کفتار نترسد

                                                  پارادایس

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 8:2  توسط الهام . ا  |