تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
چندبه دل فرو خورم این تف سینه تاب را در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را
شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زند زود سبک عنان کند صبر گران رکاب را
آنکه خدنگ نیمکش می‌خورم از تغافلش کاش تمام کش کند نیمکش عتاب را
خیل خیال کیست این کز در چشمخانه‌ها می‌کشد اینچنین برون خلوتیان خواب را
می‌جهد آهم از درون پاس جمال دار،هان صرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را
وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیه آب ز چشم تر بود ره سپر سراب را

 

وحشی بافقی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 11:8  توسط الهام . ا  | 

در امتداد خطوط پینه دستانت
که دل هر شاعری را می لرزاند
یاد گرفتم
و فهمیدم
که باید زندگی کنم
اگر چه زخمهای زندگی، روی دستانم
خطوط ممتد سبزرنگی را
ترسیم کنند
و از لابلای چروکهای چهره ات دانستم
که باید صبور بشم
و مثل تو
رازهای سر به مهر زندگی را
در زیر تارهای سپید گیسوانم
پنهان کنم
و وقتی به چشمهایت نگاه کردم، پدر!
فهمیدم که عشق:
(( تنها محرک مردمکهای خسته ای است
که برای فرداهای نیامده دخترش بی تاب است
))
من خسته ام
و تو کاش همیشه می بودی
که قلب خسته مرا
آرام کنی
با نگاههای مهربان همیشگی ات
و صدایی که تبلور احساس صادقانه مردی بود
که روزگار
تارهای زیر احساسش را
به صدایی بم بدل کرده بود
و بدان که انبوه مهربانی های هیچ کس
نمی تواند جایگزین نفسهای تند و ملتهب تو
برای فردای من باشد
من که هنوز بعد از گذشت ۹ سال
آغوشم از بوی آغوش آخرین دیدار تو پر است
خاطرات هر صبح و شامم را
هر روز به نام تو متبرک می کنم
که تو خالصانه ترین بعد احساس منی
و من تا ابد
داشتن یاد تو را از خدا آرزومندم.

چهار شنبه است و باز ديدار تو، اين چندمين هفته دوري است؟ چهارشنبه ۱۹/۲/۱۳۷۵ هیچگاه فراموش نخواهد شد.
گام هايم كه تو را در آن فاصله دور باور ندارند، اشتياقي هم از خود نشان نمي دهند. منهم اصراري ندارم كه تو را در همين نزديكي ديده ام. بارها كه چگونه مرا با تمام مهرت احاطه كرده اي. در اين دنيايي كه خود مي داني در نوسان اتفاقات تنها سهم من انتظار روزي ديگر است...
چهارشنبه است باز، نمي خواهم باز با آن اسم نقش بسته بر سنگت كه هيچ شباهتي به تو ندارد روبرو شوم و در نهايت عجز از ديگري بخواهم كه اشك نريزد و يا پاسخ نگاههاي سرزنش باري كه مرا به بیعرضگي متهم كرده اند را با سكوت و خيره شدن به دور دستهاي خالي بدهم. آنها غافل از اين هستند كه من در سكوت اشك مي ريزم. دلم تنگ پاگرد پله هاي منتهي به پشت بام است. دلم هواي كبوترهاي زيبا و قناري ها را كرده است. دلم راه ناتمام رسيدن به تو و نگاه منتظرت را مي خواهند و بي نهاني مي گويم كه دلم تو را مي خواهد.
هميشه نهايت دلتنگي ام در تو خلاصه مي شد و باز مثل هميشه بعد از تو، به دل اميد واهي مي دادم كه در روزهاي نه چندان دور باز به خانه ات مي آيم. اما اين بار...
مي دانم كه مي داني...
ديگر در تمام دنياي من پاگرد پله اي نيست كه بتوان بر آن نشست و برايت گريه كرد. ديگر پشت بامي پيدا نمي شود كه آن را ميعادگاه ديدار تو قرار دهم. ديگر خانه اي نيست كه باز بگويند تو با تمام قدرت پدرانه ات، با تمام خستگي شبانه ات آن را ساخته اي. لعنت به تمام تيشه هايي كه عشق را نمي فهمند.
حال من مانده ام . اين بار چهار شنبه ای دیگر مصادف با روز پدر. بدون تو كه نمي داني كجايي، كه نيستي. نمي دانم با اين همه دلتنگي مزمن چه كنم. گريه علاج نيست، مسكن است.
خدايا چرا هيچ كس نمي فهمد كه آرام بخش ها درمان نمي كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 11:1  توسط الهام . ا  | 

سرابهای سوخته
گردابهای هندسی
و یک تپش که ابد را به ازل پیوند می زند
در کجای جهان ایستاده اید؟
دستهایی که در ظلمت رنج پینه بسته
و قلبی که دل خوش کرده به آواز قناری
که رد نگاهش روی قاب پنجره خشک شده
و آسمانی که جز خون نمی بارد
هنوز نمی دانید در کجای جهان ایستاده اید
در قاره ای به وسعت یک نگاه
که از آن قفس می بارد
چه ساده به این عروسکان نفرین شده دل می بندید
و دلهای سرسبزتر از جنون
مگر شما! خدا ندارید
اینجا چه می کنید؟
مردم در اینجا عاشق نمی شوند
و یک سیلی یادگار دلهایی است که شکستند
سرها در گریبان است
اینجا!
زمستان تنها بهانه ای برای اشکهای منجمد شده در قطب دلهاست
شمال یا جنوب؟
در کجای جهان ایستاده اید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 3:4  توسط الهام . ا  | 

این سپیده که بتابد
ـ چشم ستارگان کور ـ
پرده را کنار می زنم
تا آسمان، روی تخت خواب سفیدم دراز بکشد
نیمه های روحم را یکی می کنم
تا روحم کنار پنجره، آفتاب ارتماسی بگیرد
بگذار بگویم
من یازده بار در اضطراب این پنجره چای خوردم
و یازده بار برگ کوچک چای را دیدم که در سطح استکان می لرزید
سفره را که پهن کردم
آسمان، چشمانم را بلعید
من صدای سرفه آسمان را شنیدم
من با شنیدن هر سرفه، منتظر سوغات بودم
ساعت، چشمانم را دور زده بود
ساعت کوچکم سر از پای نمی شناسد، با پای لنگ تا سر ساعت می دود
ساعت کوچک، تنها دلخوشی شب تاب هایی است که در خلوت گیج اتاق، دوازده نفس طواف می کند
خسته که می شود، سرفه که می کند
آن وقت ناقوس کلیسا
نت دوازدهم را بی پرده خواهد نواخت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 11:53  توسط الهام . ا  | 

تو در کجای جهانی که خواب می بینی؟
برای من نگرانی؟ که خواب می بینی؟
چه زود گم شدی از من، شبیه رفتن گل
به روی رود در آنی که خواب می بینی
بدون اینکه بپرسی کدام ساعت بود؟
بدون آنکه بدانی که خواب می بینی
... تو روز را، همه روز را گریسته ای
برای گمشدگانی که خواب می بینی
ولی نشد که از این سنگفرشها خود را
به کوچه ای بکشانی که خواب می بینی
نشد که دست مرا هم بگیری و با خود
به خانه ای برسانی که خواب می بینی
بهار نیست، گلی که در آب می شکفد
بهشت نیست، جهانی که در خواب می بینی
همیشه با منی آری، شبیه من حتماً
تو هم درست همانی که خواب می بینی...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 7:5  توسط الهام . ا  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یک ریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد،
بدینسان بشکند در من
سکوت مرگبارم را...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 4:4  توسط الهام . ا  | 

در رویا زندگی می کنم من
و در رویای کودکانه
تا فراسوی دشت
سوار بر اسب سفید می تازم
زندگی را جانی تازه می بخشم

در رویا زندگی می کنم من
و هر روز 
شروع می کنم شعری تازه را
و با اقاقیها و با پرستوها
رازها دارم هر روز
و رویا تنها هنر آزادی است
تنها مفر زندگی

با رویا زندگی می کنم من
هر شب
در قصه ای تازه
هر شب
در ستاره ای تازه
و هر شب من مسافر تنهایی ام
و هر طلوع غریب، غریبه
رویاهایم کودکانه اند
به اندازه شعرهایم
دشت شقایق را
قصر نورانی نور را
گلهای یاسمن را
همه را در شعرهایم می توان یافت

در رویا زندگی می کنم
و وجود من، همه رویایی است
تنهاترین شقایقم
در دشت بی گل

در رویا زندگی می کنم من
در رویا

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 4:13  توسط الهام . ا  | 

این شعر رو یکی از دوستان بسیاز عزیزم برام ارسال کرده که امیدوارم همیشه و همه جا موفق و سربلند و پیروز باشد. 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم
رفتم کنار پنجره دیدم تورا با ...بگذریم
چیزی ندیدم!اینچنین دارم رعایت می کنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم
تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم
گفتی محبت کن برو، باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 10:31  توسط الهام . ا  | 

یک عمر پر از حسرت و امید نمی شد
زندانی آلونک تردید نمی شد
هر چند که تابید به شبهای تو اما
مهتاب زبان بسته که خورشید نمی شد
یا بخت من از واهمه تن داد به بن بست
یا هر چه که می خواست و می دید نمی شد
من بودم و یک قلب پر از درد که هرگز
در حسرت دیدار تو لبریز نمی شد
حالا منم و پشت سرم جاده بی تو
شرمنده ام ای عشق،ببخشید نمی شد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 8:2  توسط الهام . ا  | 

ایواره بی کسی مو و سر اوما (غروب تنهایی ما تمام شد)
که ساقی زمزم و هم کوثر اوما (ساقی زمزم و کوثر آمد )
سی دشت بی کسی و قوم شیعه (برای دشت تنهایی و قوم شیعه)
صدیقه فاطمه ی اطهر اوما (صدیقه، فاطمه پاک و مطهر آمد)
نشسته تاج گل وری دلیامو (تاج گل بر روی دلهایمان نشسته است)
انوس دو چش پیغمبر اوما (نور دیده دو چشم پیغمبر آمد)
کلیل راز و رمز کاسه اشک (کلید راز ها و رمزهای  اشکهای چشمهای ما)
دوای درد گلیا پرپر اوما (داروی درد گلهای پرپر آمد)
بکیتو قنج چهارگوشه زمینه (چهار گوشه زمین را آذین ببنید)
که سی قنج زمی ای گوهر اوما (برای آذین بستن زمین گوهر آمد)
چهار گوشه دلتو گل بکارید (چهارگوشه دلتان را گل بکارید)
که چو پشت امیر خیبر اوما (چون همراه و یاور امیر خیبر آمد)
پیچسه بو گل یاس د همه جا (بوی گل یاس همه جا پراکنده شده است)
گلاو و عطر و مشک و عنبر اوما (گلاب و عطر و مشک و عنبر آمد) 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 14:4  توسط الهام . ا  | 

تاب نمی آورد دلم
تا بگویی
و من دفن کنم
خودم را لای کلماتم
تا تو بگویی و من مرگ برگ را باور کنم
 تا تو بخوانی
و من
سر به دامان تو
برای همیشه بمیرم
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:13  توسط الهام . ا  | 

برای دلم فصل مردن نگیرید
دگر مجلس غصه خوردن نگیرید
دلم را به دستان عشقی سپردم
به من خرده از دل سپردن نگیرید
به آبی ترین لحظه ها پرگشودم
نشانی ز من بهر بردن نگیرید
کجا بی وفایی مرا پیشه باشد
سفر کرده ام عیب بر من نگیرید
نمی میرد آن کس که در اوج عشق است
به مرگی چنین، آه و شیون نگیرید
اگر آشنایید با مرگ سرخم
برای دلم فصل مردن نگیرید
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 12:40  توسط الهام . ا  |