چقدر بايد به زخمهايم نمك بپاشي
برو پریچهر، برو پري زاد، برو كه ديگر
گذشتم ازتو،گذشتم ازتو، قسم به عشقم
اسير توفان غريب و خسته، نشسته بسته
سکوت سدي شده است براي گفتن شعري که در من ميجوشد.
با من حرف بزن از همين لحظه بگو
که شناورم در زلالي چشمان غمگينت
و به من نگو که همه چيز را به سادگي شروع آشنائي ادامه دهم
من غرق شده ام در تو
اين ساده نيست
من براي تو هزار بار جان داده ام اين ساده نيست
من با سکوت تو نمي توانم شعر بگويم
و بدون حضور مهرباني هايت
کتاب شعر من به پايان نخواهد رسيد
يكی دو روز ديگر از پگاه
چو چشم باز میكنی
زمانه زير و رو
زمينه پرنگار می شود
زمين شكاف میخورد
به دشت سبزه میزند
هر آن چه مانده بود زير خاك
هر آنچه خفته بود زير برف
جوان و شسته رفته آشكار میشود
به تاج كوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب میشود
دهان دره ها
پراز سرود چشمه سارمی شود
نسيم هرزه پو
ز روی لاله های كوه
كنار لانه های كبك
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته میرسد
غريق موج كشتزار میشود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر كناره میرسد
به هر كرانه میدود
به روی جلگه ها غبار میشود
درين بهار ... آه
چه يادها
چه حرفهای ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شكوفه باردار میشود
نگار من
اميد نوبهار من
لبی به خنده باز كن
ببين چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار میشود
سیاوش کسرایی
همیشه با تو
|
دوستان، شرح پریشانی من گوش کنید قصه بی سرو سامانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟ روزگاری من و دل ساکن کوی بودیم عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل، بند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت اول آن کس که خریدار شدش، من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او این زمان، عاشق سرگشته فراوان دارد |
داستان غم پنهانی من گوش کنید سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟ ساکن کوی بت عربده جوی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت باعث گرمی بازار شدش، من بودم داد رسوایی من شهرت زیبایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او کی سر برگ من بی سر و سامان دارد |
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آواییست
که مرا می خواند
مي خواهم صادقانه بنويسم، مي خواهم واژه هايم را بدون اغراق روي كاغذ بريزم. مي خواهم دردهايم را به يكباره فاش كنم. شايد ديگر فرصتي نباشد. شايد فاصله هاي دور امانم ندهند و تا روز ديدار نفسي از من برنيايد. شايد ماهي ها به آخر خط برسند و مهتاب براي هميشه برود.
قناري ذوقم سكوت كرده، كودكان اقاقي در حسرت ديدارند و سر از زانوي انتظار بر نمي دارند. هنوز در آسمان خاطراتم درخششي هست، صفايي خزان دلم را مي روبد...
كاش كسي همراه من بود تا علفهاي هرز دلتنگي در من فرصت رشد نمي يافتند.
نمي دانم!
اين دم آخر دوست دارم كمي روراست باشم و از گذشته هاي تلخ بگويم. گذشته هايي تلخ تر از زقوم و هلاهل. گذشته هايي كه تمام شد، درست مثل من كه بالاخره روزي تمام مي شوم.
هنوز راز دگر در نواي اين چنگ است
سبوي آرزوي دل، برابر سنگ است
دلم گرفته، كجا گريه را بهانه كنم؟
كنون كه قافيه اشك در غزل تنگ است
متاع دل، سر بازار دل فروشان نيست
به جاي دل همه سنگ است و رنگ و نيرنگ است
هزار بار دلم بي بهانه بشكسته است
كه هر چه سنگ به پاي شكسته و لنگ است
پلي زدم، ز دل خويش تا خداآباد
كه عشقهاي زميني چو باغ صد رنگ است
ز نام ساغر و ساقي چرا شوم بد مست
نخورده باده، پياله شكستنم ننگ است
مرا به راه خراباتِ رندها، ره نيست
ز قاف قصه، دلم با خيال در جنگ است
فاتحانه گذشتم ز هفت بند دلم
هنوز رازي دگر گوشه اين دل تنگ است
نمی دانم