تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

حرف هاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني، وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه باخبر شوي
لظه اي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 7:42  توسط الهام . ا  | 

به عمر خويش مي خندم، ز بخت خويش مي نالم
كه شد در نوجواني سينه گورستان آمالم
به اميد پريدن بال بگشودم ولي ديدم
كه بختم سخت سست است و چه پوشالي است اين بالم
به تقديرم نمي گنجد نشاط و عيش و آوازي
كه من مولود آن برجم كه ناكامي بود فالم
يكي بر عشق مي نازد، يكي بر عقل مي تازد
منم تنها كه در عالم به درد خويش مي بالم
نمي دانم كه لطفت كي به دادم مي رسد آخر
خداي دوش و امروزم، خداي پار و امسالم
به حق عاشقان كز عشق سرشارند و سرمستند
بگردان رو به سوي عيش اين آشفته احوالم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 7:51  توسط الهام . ا  | 

غم تنهايي من
كوله باري است پر از غربت و درد
كوله باري است پر از حرفهاي تلخ
غم تنهايي من را چه كسي مي فهمد؟
شايد يك روز
بيايي ز سر شوق و هوايم بكني
و ببيني كه چه خاموش
در آن سوي افق
قلبم از اين همه درد آرام است
پيكرم گرچه ميان مردمان نيست
ولي
روح من
چشم در راه
دعايي مانده است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 11:27  توسط الهام . ا  | 

از تو می پرسم:
تیرگی درد است یا شادی؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چیست؟
شب، سایه ی روح سیاه کیست...؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 10:7  توسط الهام . ا  | 

کاش آن روزی که بلبل را قفس می ساختند
                                         دست گل بر گردن خاری نمی انداختند
شمع گر خود عاشق موم است، پس پروانه را
                                         بی سبب در سوز عشق او چرا انداختند
خسرو و شیرین به ضرب تیشه فرهاد بود
                                         گر بنای عشق خود در بیستون پرداختند
عشق را جز سوختن چاره نباشد یاد دار
                                         عاشقان در راه او سر را زپا نشناختند
ناصحان را گر نظر بر منظر او می فتاد
                                        دین و دل را با نگاهی چون کرم می باختند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 10:53  توسط الهام . ا  | 

چند روز پیش که داشتم ایمیل شخصی ام را چک می کردم یک نامه داشتم با عنوان «زن ذلیلان». وقتی که آن را خواندم متوجه شدم که چه مردم بی عقلی پیدا می شود که همه وسعت فکر و اندیشه اشان به یک حلقه می رسد. دقیقاً عین آن متن را و جوابیه ای را که خودم تهیه کردم در این وبلاگ می آورم. امیدوارم شما هم از نظرات خود ما را بهره مند بفرمایید. لازم به ذکر است که من در این همه جا از همه آقایانی که این مطلب را می خوانند پوزش طلبیده و بگویم که منظور من همه آقایان نیستند.

آقای ادریس نظریه خود را بسیار شفاف!!!!!!! بیان نموده اند.

کانديداي زن ذليلان

هميشه اعتقاد داشته ام در اين روزگارمردها پشت سر هم و به دلايل مختلفي از خود ضعف نشان مي دهند و به همين دليل زنان فرصت مي يابند تا عرصه هاي مختلف را از آن خود كنند و از اين نقطه هاي ضعف بيشترين بهره را ببرند. هر روز كه مي گذرد پي مي برم كه اعتقاد درستي داشته ام. متاسفانه افرادي كه مثلا نام خود را مرد گذاشته اند و حتي لقب سردار را هم يدك مي كشند، در كمال زن ذليلي عكس هايي از خود منتشر مي كنند كه در آن ها حلقه به دست ديده مي شوند. من فكر مي كنم اين كار توهين بزرگي به مردهاست و نشانه كوچكي مرد در برابر زن است. انگار قاليباف هم اين خفت را پذيرفته زيرا درعكس هاي انتخاباتي اش حلقه به دست ديده مي شود و هنگامي كه او بر اصول مردانگي پا مي گذارد جاي خاموش نشستن باقي نمي ماند. مردان واقعي، سال هاست با اين گونه اقدامات بيگانه اند و اين گونه كارها از سوي بسياري از مردان جامعه ما به دور از مردانگي است. هيچ معنايي ندارد كه مرد خود را محدود كند و با به دست كردن حلقه نشان دهد كه به زني وفادار است.اصلا مگر زن ها ارزرش وفاداري دارند؟ باز هم تاكيد مي كنم كه اين كارها به هيچ وجه نشانگر كوتاه آمدن مردان از حقوق خود نيست.مردان ما آزاد زندگي مي كنند و زير بار چنين خفتي نمي روند. هنوز هم بسياري از مردان حتي ازدواج  كرده، به درستي، حلقه بر دست نمي كنند و اين ننگ را نمي پذيرند. هر چند بسياري ديگر نيز دلايل خود را براي اين كار دارند. عده اي از مردان واقعي كه به ارباب حلقه ها  معروفند اگر بخواهند براي هر زني كه دارند حلقه اي بر دست كنند، انگشت كم مي آورند و طبيعي است كه اين كار را نمي كنند. عده ديگري نيز كه مذهبيون و روحانيان افراطي  هستند به سبب كراهت حلقه در دست چپ نمي كنند و ديگران را نيز از اين كار منع مي كنند.

برخي ديگر، به دنبال داشتن رابطه هاي جديدند و به همين دليل حلقه به دست كردن را مانعي در مقابل اين خواسته طبيعي خود مي دانند بنابراين، حلقه بر دست چپ نمي كنند و مرد باقي مي مانند. تمامي اين مردان به درستي پي به اين واقعيت برده اند كه اين كار عقب نشيني محسوسي درمقابل زنان است. خود من نيز تا امروز فكر مي كردم قاليباف مردي واقعي است اما بعد از اين كه درعكس او حلقه اش را ديدم، به شدت درباره اش تجديد نظر كردم. اگر او راي بياورد مجبور است همانگونه كه امروز اين خفت را پذيرفته، در ادامه هم از خود ضعف نشان دهد و طبيعي است كه اين امر به هيچ وجه شايسته جامعه مردان نيست. خود من هرجا كه مي نشينم اين موضوع را گوشزد مي كنم و از همه مردان  واقعي مي خواهم هر كاري بكنند تا اين مردنماي زن ذليل راي نياورد.

با درود بر مردان راستين

shakhse3vom@yahoo.com

 

جوابیه dokhtarelor1356

جناب آقایی که فکر می کنی زن ارزش ندارد

متأسفانه و یا خوشبختانه نامه شما به دست کسی رسیده است که اوج پستی و کثیفی یک مرد را به چشم خود دیده است. من فقط می خواهم جواب نوشته ات را بدهم و بگویم آن طور که جنابعالی فکر می کنی نیست.
در مورد حلقه آقای قالیباف باید بگویم که اعتقادات و ارزشهای معنوی هر کسی به خودش مربوط می باشد و دیگران برای کسی نمی توانند تصمیم بگیرند.
اگر آقای قالیباف حلقه ای بر انگشت دست چپ خود دارد نشان از زن ذلیلی وی نیست بلکه نشان از دوست داشتن حرمت و حریم خانواده اش می باشد.
به قول جنابعالی هستند مردانی که انگشت برای حلقه کم می اورند. در اینجا من با جدیت و کمال شجاعت می گوم که اسم اینها «آقا» نیست بلکه اینها از «چهارپا» هم بی ارزش تر هستند.
افرادی که شما از آنها نام بردید حیوانهایی انسان نما هستند که فقط زندگی و لذت های آن را در کارهای پلید و زشتشان می بینند و هر روز با یک هرزه خیابان گرد که روزی شاید پاک تر از گل بوده است و به دست این حیوان به یک هرزه تبدیل شده است به سر می برند. اینان ارزش واقعی زندگی را نمی دانند چون انسان نیستند که فهم و شعور داشته باشند.
روزگاری در بین ما ایرانیان زنان ارزش داشتند چون مردی در کنارشان بود و امروزه چون همه نامرد شده اند کمتر زنی به چشم می خورد. من قربانی هوس پلید و آلوده یک نامرد هستم. شاید هیچگاه نتوانی شکستن یک زن را درک نمایی .چون خود را یک مرد!!!! می پنداری. ولی اگر فقط یکبار همسرت به تو خیانت نماید و با مردی به غیر از تو ارتباطی برقرار نماید که امیدوارم آن اتفاق هر چه زودتر برایت بیفتد می توانی درک نمایی که خیانت چه عذابی دارد.

جناب آقای...!

مردها در چهارچوب عشق و محبت، به وسعت غیرقابل تصوری نامردند، برای اثبات کمال نامردی مردان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده یک زن احساس می کنند که مردند! تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده، گداتر از همه گدایان سامره پوزه بر خاک تمنا به پیش، گدایی عشق می کنند. اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن راحت شد، یکباره یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده است و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت نامردی جستجو می کنند، در شکنجه دادن قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر.

فکر می کنم جواب حرفهایت را گرفته باشی. اگر هنوز هم بر روی حرفهایت پافشاری می نمایی پس باید بگویم که با یک ناقص العقل روبرو گشته ام و در قانون انسانی حرفهای یک مجنون پشیزی ارزش ندارد، ولی اگر این حرفها را قبول داری که امیدوارم اینگونه باشد برایت آرزوی موفقیت دارم و امید آن دارم که روزی از همین روزها پشیمانی خود را اعلام نمایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 12:30  توسط الهام . ا  | 

بار خدایا
اگر برای آن به سوی تو می آیم
که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی
بگذار که در آنجا بسوزم

اگر برای آن به سوی تو می آیم
که لذت بهشت را به من بخشی
بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود

اما اگر برای خاطر تو بسویت می آیم
خدایا...
مرا از خویش مران
متبرکم کن
تا در کنار زیبایی جاودانه ات
تا ابد لانه کنم.

آمین


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 9:33  توسط الهام . ا  | 

همیشه چیزهایی برای
اندیشیدن؛
ساختن؛
و تباه کردن هست
همیشه لحظه هایی برای
دوستی؛
محبت؛
و عشق ورزیدن وجود دارد

اگر انسانیت را فراموش نکرده باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 12:10  توسط الهام . ا  | 

شانه هایت
فصلی از دلتنگی هاست
اگر شانه هایت را از من دریغ کنی
بغض غبار گرفته ام را
بر امواج کدامین نگاه خالی کنم
دلتنگی هایم ا با سرآغاز کدامین پنجره تقسیم کنم
وقتی نگاهت را از من دریغ می کنی
من فریادم را
در سکوت غربت گرفته ی
کدامین ترانه بسرایم
و لحظه های تار و غم گرفته غروبم را
بر پاییز کدامین احساس رها سازم
و تنهایی ام را با تکیه بر غرور نا آرام
کدامین دل
آرام سازم
اگر باز در خود شکستم
مطرب خانه میکده دلم را به نشان کدامین باد بسپارم
تا شاید پژواکی از دلتنگی ضمیرم را
با سایه روشن احساست آشنا سازد
و تو در جواب همه بی قراری هایم
باز
نگاه سردت را از من
دریغ می کنی
و از ساکت می مانی!

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 9:27  توسط الهام . ا  |