تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
تمام مسیر جاده به تو رسیدن را
مثل کف دست می شناسم
جاده ای بی انتها
که هیچگاه به تو نمی رسد
و در آخرین مسیر نگاه تو
چلچله ای آواز می خواند
سکوت شب چه زیباست
وقتی ستاره عشق می خواند
گل عشق می شکفد
قدم بگذار
درون جاده عشق
و در خلوت جاده.
پاهایم پرواز را به من آموختند
هنگامی که
این بی انتهایی غرور را به تو هدیه کردم
قشنگ ترین آرزویم
روزهای خوب جوانی ام.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 11:28  توسط الهام . ا  | 

عقده ها دارم ز یاران دغل
بی دلیل نیست که به جمع رفقا مشکوکم
گر عقده ای شده ام
تعجب نکنید
که من سخت به این مخلوق دوپا مشکوکم
نالانم ز جفا هم به وفا مشکوکم
و تو ای که شعرن را م خوانی و می شنوی
رک و بی پرده بگویم
که
به تو هم مشکوکم.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 11:11  توسط الهام . ا  | 

خویشتن نشنـــاخت مسکین آدمی

                           از فـــزونی آمـــــد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

                          بود اطلس خویش بر طلقی بدوخت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 13:58  توسط الهام . ا  | 

التماس به خدا شجاعت است،
اگر براورده شود عزت و گرنه حکمت است.

التماس به خلق خدا شرمندگی است،
اگر برآورده شود منت و گرنه ذلت است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 13:54  توسط الهام . ا  | 

تو نمی دانی!
سرزمین دلم
روی قله ایست که هر بامداد
زیر موجهای تو پنهان می شود
و من هر روز برای دیدنت
برای خیال بوئیدنت
روبروی غرورم می ایستم
در تو غرق می شوم
و زنده بودنم، شاید
بهانه ی سبز بودن باشد
باور کن!
در هیچ پاییزی زرد نمی شوم
زیر هیچ تکه ای منجمد نمی گردم
من سبزیم را از فصل تو می گیرم
باور کن، من تنها با تو می میرم
و تو نمی دانی!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 7:39  توسط الهام . ا  | 

ظالم که می شوی
دیگر خیس شدن زیر باران را
                         شادی معصومانه نمی پنداری
در نگاه پر تفکر تو،
باریدن هم سیاست ابر است
ذهن جستجوگرت دنال این است که؛
وزش باد پیغام مرموزی است
                                          برای خاک
آن که نیمه شب بر در می کوبد
همان شبان فراریست
        که شکست بید از باد را خبر می دهد
پس بیهوده نیست
که سر بر شیار خاک می گذاری
و هی خدا خدا می کنی
که...

من راز گریه های شبانه را نمی دانم
و حتی مفهوم گنگ این راه را
و نمی دانم چرا در سایه ابر و باد این قلمرو
اثری از ردپای تو نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 12:54  توسط الهام . ا  | 

جهان داور، چو گیتی را بنا کرد

مهیا تا کند اجزای او را

ز دریا عمق و از خورشید گرمی

تکاپو از نسیم و مویه از جوی

ز امواج خروشان، تندخویی

صفا از صبح و شورانگیزی از می

ز طبع زهره، شادی آفرینی

ز آتش گرمی و دم سردی از آب

گرانسنگی ز لعل کوهساری

فریب از مار و دوراندیشی از مور

ز جادوی فلک، تزویر و نیرنگ

ز گرگ تیز دندان، کینه جویی

جهانی را به هم آمیخت ایزد

 

پی ایجاد زن، اندیشه ها کرد

ستاند از لاله و گل، رنگ و بو را

ز آهن سختی، از گلبرگ نرمی

ز شاخ تر، گراییدن بهر سوی

ز روز و شب دو رنگی و دورویی

شکر افشانی و شیرینی از نی

ز پروین، شیوه بالا نشینی

خیال انگیزی از شبهای مهتاب

سبکروحی ز مرغان بهاری

طراوت از بهشت و جلوه از حور

تکبر از پلنگ آهنین چنگ

ز طوطی، حرف ناسنجیده گویی

همه در قالب زن، ریخت ایزد

 

رهی معیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 7:47  توسط الهام . ا  | 

حالا که رفته ای دیگر بازگشتت را نمی خواهم
من نزد عشق رو سفیدم
تو اینک برگی جدا از شاخه و من شاخه ای خشک و بی برگم
روزهایم را با اندوه سپری می کنم
و در هراسم که اندوه نیز از دستم به ستوه آید
برای زندگی ابدی با تو عشقت را در دل حمل خواهم کرد
می خواهم ترا همچنان تسلیم ناپذیر ببینم
زیبای من
عشق که پرنده مهاجر نیست تا در خزان کوچ کند
و در بهاران بازگردد
رفتی...
رفتی تا از حسرت بمیرم
رفتی...
رفتی تا بهارم خزان شود
رفتی...
رفتی تا بسوزم
بازنگرد ... زیبای من
که دگر توان آنم نیست
که به آن روزها برگردم
که دگر رمق آنم نیست
که بمانم
                    بخوابید که صبحی در امتداد این دلهره نیست.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 8:4  توسط الهام . ا  |