شب از نیمه گذشته است
خواب به سراغم نمی آید
یاد تو را این بار، در این سکوت شب
در پشت پنجره چشمانم
در پس اشک بی پایانم
می جویم
شب با من همراه است
ابری بس سنگین مهتاب را پوشانده
نمی دانم
ستاره را چگونه می توان دید
زیرا که آواز باران
نوید با تو بودن را می دهد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 13:25  توسط الهام . ا
|
حرف هاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني، وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه باخبر شوي
لظه اي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 10:39  توسط الهام . ا
|
خورشید مرده است
در غربت غروب
وز ماتمش دریایی سوگوار در زیر چادر شب آرمیده است.
نبض کرانه ها
با سوت زنجره ها
سخت می تپد
بر نازکای آب
خواب سیاه تماشا را
آینه ای از نو آشفته می کند
گویا از چشم ماه
اشکی به دامن دریا چکیده است.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 10:37  توسط الهام . ا
|
در لحظه تردید
با رد پایی از دروغ
به مرگ تسلیت گفتم
شوریدگی هایم
مهریه نکاح موقت
با زندگی است
در انتظار ساعت موعود
شاید کنار مزرعه یی خشک
شاید کنار بستر تف زده رود
شاید کنار سطل زباله
خمیازه های آخرش را پاسخ بگویم.
چه دهان بزرگی
و چه کام گرسنه ایی دارد این مرگ.
هر جا که باشم
هر جا که باشی
محل مناسبی است
بیا
ای دوست داشتنی ترین
دژخیم رویاهای من.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 9:35  توسط الهام . ا
|