سردی نگاهش را
بر روی دیوارهای یخی ثابت می کند
و آرام از کنارم رد می شود
دیگر پاهایش نمی لرزد
دیگر برای رفتن تردید ندارد.
نگاهم را بدرقه راهش می کنم
کاسه ای از نور امید به او هدیه می دهم
نگاهش دیگر آن سردی و بی قراری گذشته را ندارد
سکوتش دیگر برایم ناآشنا نیست
دیگر با احساس غریبش ناآشنا و بیگانه نیستم
آینه ای به من می دهند
که با آن می توانم
وجودم را هر لحظه احساس کنم
احساسی که برایم آرامش را به ارمغان می آورد
من بار دیگر خود را تنها نمی بینم
آخر روز برای آرامش من شب می شود
سیاهی برای من سپید می شود
دریا برای من آواز می خواند
خورشید برای من طلوع می کند
و ستاره ها برای من تاریکی را آذین می بندند.