تبليغاتX
سو و شون
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
زمستانی ترین فصل کتاب کهنه پیرم
از این فهرست دلتنگی تو میدانی که من سیرم
میان قصه دردم تگرگ غم مهیا شد
تو آن ابری ترین خوابی که چشمت گشته تعبیرم
بگو با من کدامین پنجره بسته نگاهت را
که من در آرزوی لحظه های ناب تکفیرم
از این درهم شکستن های روحانی به معراجم
پر و بالم نمی شورد به عشق تو، که دلگیرم
فدای قاصد چشمت، کبوترهای ایمایم
اشارت فلسفی کردی که من عاجز ز تفسیرم
تو برجسته ترین سطری به روی برگ احساسم
و من آرام می گیرم به هر خطی که می میرم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 7:40  توسط الهام . ا  | 

ای غربت شکسته ی پر درد و آشنا
لطفا به دیدن دل چشمان من نیا
هی زخم می زنی به من خسته صبور
با لهجه ی سکوت عجیبی پر از صدا
از کوچه های پیچک من رد مشو، نپیچ
پا پیچ می شوی به غرلهای من، بپا
ای ماه، ای مسافر دستان آسمان
تنها به آبی دل بی ابر من بیا
خاموش شد ستاره ی تاریک اشک من
انگار مرده بود نفس در گلوی ما
لبخند چشمهای تو از من فریب خورد
خط خورد مشق سبز نگاهت به یک خطا
در مشرق نگاه تو موسیقی سکوت
تر کرد گونه های دلم را به یک صدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1383ساعت 10:12  توسط الهام . ا  | 

اطرافم را سکوتی ناآشنا فرا گرفته
سکوتی از جنس دیوارهای یخی
و غیر قابل نفوذ
سردی نگاهم
در سردی نگاهش گره می خورد
گرمی احساسم را
با بی تفاوتی احساسش تقسیم می کنم
دعایی را زیر لب زمزمه می کنم.

سردی نگاهش را
بر روی دیوارهای یخی ثابت می کند
و آرام از کنارم رد می شود
دیگر پاهایش نمی لرزد
دیگر برای رفتن تردید ندارد.

نگاهم را بدرقه راهش می کنم
کاسه ای از نور امید به او هدیه می دهم
نگاهش دیگر آن سردی و بی قراری گذشته را ندارد
سکوتش دیگر برایم ناآشنا نیست
دیگر با احساس غریبش ناآشنا و بیگانه نیستم
آینه ای به من می دهند
که با آن می توانم
وجودم را هر لحظه احساس کنم
احساسی که برایم آرامش را به ارمغان می آورد
من بار دیگر خود را تنها نمی بینم
آخر روز برای آرامش من شب می شود
سیاهی برای من سپید می شود
دریا برای من آواز می خواند
خورشید برای من طلوع می کند
و ستاره ها برای من تاریکی را آذین می بندند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1383ساعت 8:10  توسط الهام . ا  |