تو نمی دانی
سرزمین دلم
روی قله ای است که هر بامداد
زیر موجهای تو پنهان می شود
و من هر روز برای دیدنت
برای خیال بوییدنت
روبروی غرورم می ایستم
در تو غرق می شوم
و زنده بودنم، شاید
بهانه سبز بودن باشد
باور کن!
در هیچ پاییزی زرد نمی شوم
زیر هیچ تکه ای منجمد نمی گردم
من سبزیم را از فصل تو می گیرم
باور کن!
من تنها با تو می میرم
و تو نمی دانی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 7:47  توسط الهام . ا
|
سلام
مطمئناً اگر از شما بپرسند اولین سفیر زن ایران کی بود، نمی دونید. شاید تعداد کمی بدونن. من هم خودم تا چند روز پیش نمی دونستم.
اولین سفیر زن در ایران، زنی است هنرمند و جگر آور که برای اولین بار در تاریخ سفارت، به دیدار مهاجم سرزمین خود <سام نریمان> پدر <زال رز> می رود. چنان با لطف بیان و سخن های نغز و دلپذیر موافقت او را در آشتی دادن دو سرزمین به دست می آورد که از وقوع جنگی بزرگ و خانمانسوز پیشگیری می کند و او کسی نیست جز سیندخت همسر مهراب شاه کابل، مادر رودابه و مادربزرگ رستم.
سیندخت در دلیری، درایت، چاره اندیشی، سخنوری، اندیشه و سیاست چنان مشهور و شایسته ستایش است که لقب اولین سفیر زن و سفیر صلح در ایران باستان را به خود اختصاص داده است.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 8:36  توسط الهام . ا
|
سلام
من چند روزی بود که نیومدم آپدیت بکنم و این به خاطر زلزله های چند روز اخیر بود. خیلی لحظات جالبی است. وقت و بی وقت نمی کند. هر ساعتی که دلش بخواهد همه ما را تکان می دهد. الان حس و حال مردم بم را درک می کنم. آنها هم پس لرزه های زیادی داشتند و بعد آن فاجعه عظیم به وقوع پیوست. ما هم فعلا منتظر و چشم به راهیم.
معلوم نیست چه ساعتی ویران شویم ولی دوست دارم که این ویرانی شب باشد و موقع خواب. چون کمتر کسی متوجه مرگ خود می شود.
به امید آن روز
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1383ساعت 7:43  توسط الهام . ا
|
بخوان شعری که بیجان جان بگیرد
دل پر درد من درمان بگیرد
چو بلبل نغمه خوانی کن که از شوق
سپاه گل برایت سان بگیرد
شده آواز، این دل در هوایت
بیا شاید سر و سامان بگیرد
چنان سَر دِه شرود عاشقی را
که داد از مرغ خوش الحان بگیرد
به عمرت ناز کم کن، پنجه مرگ
عنان زندگی یک آن بگیرد
نقاب از روی زیبایت برافکن
که غیضت عاشقان یکسر بگیرد
شتاب و عشق و حسن و بی خیالی
گذشت عمر از انسان بگیرد
دمی این چرخ بر کامم نچرخید
همان به عمر من پایان بگیرد
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1383ساعت 7:42  توسط الهام . ا
|
زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت و غم خوردن نیست
زندگی تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جوشش و جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت 7:38  توسط الهام . ا
|
کدامین سنگ دل گفتت که رسم رفتن این باشد
و یا وقت وداع دل، سخن گفتن چنین باشد
تو آبی دو صد دریا به رنگ خاک بخشیدی
همان خاکت به سر گردد، فنا گشتن همین باشد
وفا از دیگری جستن، طریق عشق بازی نیست
اگر صد نخل پربار از وفا روی زمین باشد
غضب کردی غریبان را، ز هجران سوختی جان را
جفا کردی تو با یاران، جفا دیدن قرین باشد
تو دام و دانه برچیدی، سبک بال از غم فردا
فلک صیاد سنگین دل، به راهت در کمین باشد
یقین دارم که آب خوش، ننوشی هرگز از ساغر
که داغ ننگ و رسوایی تو را نقش جبین باشد
فرو خواهی فتاد از پا در اوج این پریدنها
که سوز عشق پیشین ات به دلهای غمین باشد
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1383ساعت 7:44  توسط الهام . ا
|
شرجی تر از باران برایت گریه کردم
هر شب نشستم در عزایت گریه کردم
با آنکه آغوشم تهی بود از خیالت
هق هق به روی شانه هایت گریه کردم
روی تمام خاطراتم غم نشسته
تشنه برای گونه هایت گریه کردم
دل را به دریا می زدم از شوق دیدن
در غربت گنگ صدایت گریه کردم
تنها نشستم در حصار بی قراری
بی تاب در حال و هوایت گریه کردم
یادش به خر آن لحظه ها خیس دیروز
وقتی که من هم پا به پایت گریه کردم
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1383ساعت 7:59  توسط الهام . ا
|
و چه رویاهایی!
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیت ها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1383ساعت 7:48  توسط الهام . ا
|
دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته
بی برگ و بار
زیر نفسهای آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره ای باران
در آرزوی آب.
ابری رسید
چهره درخت از شعف شکفت
دلشاد شد و گفت:
« ای ابر، ای اشارت باران!
آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟»
غرید ابر تیره
برقی جهید
و چوب درخت کهن بسوخت.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 12:40  توسط الهام . ا
|
پرواز کن، گاهی برآشوبان پرم را
با جمله ای، آرام کن دردسرم را
ققنوس من از شعله ها برخیز امشب
آتش بکش بار دگر خاکسترم را
آنقدر دلتنگ که باید گاهگاهی
خالی کنم پیمانه چشم ترم را
می ریزم آرام، گریه ام را با گلایه
بر شانه هایت می گذارم تا سرم را
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1383ساعت 7:37  توسط الهام . ا
|
یک خنده
یک تبسم زیبا
یک صوت صادقانه
یک آوای بی ریا
آری چه باید کرد
با دسته های خنجر پیدا از آستین
و بیم من همه این بود که مباد
تندیس دست پرور من
در هم شکسته گردد
و بیم من همه این بود که مباد
روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی
عریان شود حقیقت تلخی
که هیچگاه پنهان نمانده بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 8:8  توسط الهام . ا
|
آن سیه دست؛ سیه داس؛ سیه دل که تو را
چون گلی با ریشه
از زمین دل من کَند و ربود
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاکِ به هم ریخته؛ هموار هنوز!
ساقه ای بودم؛ پیچیده بر آن قامت مهر
ناتوان
نازک؛ ترد
تندبادی برخاست
تکیه گاهم افتاد
برگهایم پژمرد...
روزها طی شد از تنهایی؛ مالامال
شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهره لرزان تو بود
کز فراسوی سپهر
گرم می آمد در آینه ی اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه پدیدار هنوز!
تو گذشتی و شب و روز گذشت
آن زمانها به امیدی که تو برخواهی گشت
پای هر پنجره مات
می نشستم به تماشا؛ تنها!
گاه بر پرده ابر
گاه در روزن ماه
دور تا دورترین جاها
می رفت نگاه
بازمی گشتم
تنها
هیهات!
چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز!
دوستت دارم بسیار هنوز!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1383ساعت 7:43  توسط الهام . ا
|
بخند تا بسپارم به خنده ات؛ جان را
بگو که بشنوم آواز جویباران را
به قاب پنجره ای شکسته می مانم
که خیره می نگرد آسمان عریان را
مگر شبی که نباشی؛ به باد بسپارم
ورق ورق به تباهی دل پریشان را
مگر به دیدن تو؛ ور نه بر نمی دارم
نگاه زل زده بر خلوت بیابان را
به زاد روز عزیزی که دوستش دارم
بهار می شمرم؛ روزهای آبان را
منی که این همه دلتنگ دستهای توأم
چگونه چاره کنم باد و برگ ریزان را
گلوی کوچک پاییز گرفته است؛ بیا
که بشنویم دوباره صدای باران را
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1383ساعت 7:39  توسط الهام . ا
|
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ را
از کسی می شنوی؛ روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را
ـ بی قید ـ
و تکان دادن دستت که
ـ مهم نیست زیاد ـ
و تکان دادن سر را که
ـ عجب؛ عاقبت مرد! ـ
افسوس!
کاشکی می دیدم.
من به خود می گویم:
« چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
+
نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1383ساعت 13:10  توسط الهام . ا
|
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس نیست که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من
گر چه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من
+
نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1383ساعت 8:11  توسط الهام . ا
|
وقتی که با خیال تو مانوس می شوم
لبخندهای عاری از افسوس می شوم
شبهای بی ستاره من؛ با حضور تو
من خود برای چشم تو فانوس می شوم
بیداری شگرف مرا رنج می دهد
امشب اسیر خواب تو ـ کابوس ـ می شوم
بین هزار بغض گلو؛ بارها سکوت
آهنگ غم گرفته ناقوس می شوم
یک جاده حرف پشت سرت بود و این میان
من در غبار راه نو پابوس می شوم
خود را کنار می کشی از چشمهای من
چون اشک در نگاه تو ملموس می شوم
فردا طلوع یک نفر از دست می رود
فردا غروب از همه مأیوس می شوم
+
نوشته شده در شنبه پنجم دی 1383ساعت 13:46  توسط الهام . ا
|
سلام
امروز اولین روزی است که این وبلاگ را ساخته ام. وبلاگ قبلی من تنها مثل هیچ کس بود. www.dokhtarelor1356.persianblog.com بود. حالا تصمیم دارم دوباره در این وبلاگ چیزهای تازه بنویسم.
امیدوارم همراهی و همیاری شما عزیزان مرا در این مهم دلگرم نماید.
+
نوشته شده در شنبه پنجم دی 1383ساعت 8:25  توسط الهام . ا
|