شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خيال
خواب از سرم به نغمه مرغي پريده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
روياي عمر رفته مرا پيش ديده بود
در عالم خيال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود
موي سياه او شده بود اندکي سپيد
گفتي سپيده از افق شب دميده بود
از خود برون شدم به تماشاي روي او
کي لذت وصال بدين حد رسيده بود
دستي کشيد بر سر و رويم به لطف و مهر
چندسال ميگذشت مرا نديده بود
ياد آمدم که در دل شبها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشيده بود
چون محو شد خيال پدر از نظر مرا
اشکي به روي گونه زردم چکيده بود
پس نیازمند همراهی سبزتان هستم.
موفق و سربلند و پیروز باشید.
تو نيستي هفت سينم چيدن نداره
مي گن عيده ولي ديدن نداره
ببين قلبم شکست اما نترسي
ترقه بازي ترسيدن نداره
يکي خواستش دل و چيزي نگفتم
دل خالي که دزدين نداره
تو اين ديونه رو باز امتحان کن
ولي عاشق که سنجيدن نداره
مي گي شايد که خوابم رو ببيني
چشاي خيس که خوابيدن نداره
مي گم چشم تو باشه قبله من؟
مي گي چش که پرستيدن نداره
هواي چشمم امشب ابر ابره
وليکن ناي باريدن نداره
نگات کاش چشمه بود و مال من بود
حالا درياست و نوشيدن نداره
ازت خواستم بپرسم اما ديدم
جواب نه که پرسيدن نداره
رضا خرم آبادی عزیز منو دعوت به یلدا بازی کرده. والله نمی دونم از چی باید بنویسم. چیزی ندارم که تا حالا مخفی شده باشه و کسی از اوون خبر نداشته باشه. همه یلدا بازی ها رو که خوندم دیدم که قریب به اتفاق نویسندگان یلدا بازی، از سلیقه هاشون نوشته بودن و این اصلا درست نیست. باید برای یلدا بازی چیزهایی رو نوشت که واقعا خوانندگان متحیر بمانند. ولی منم می نویسم.
۱ـ همه دوستانی که وبلاگ من رو می خونند بهم امید می دن که چشم انتظاری من یه روزی به پایان می رسه و گمشده ام بر می گردد، اما همین جا به همه می گم که من تا آخرین لحظه ایی که هستم چشم انتظار می مونم، چون کسی که منتظرشم سالهاست که زیر خروارها خاک خوابیده و فقط یه عکس ازش برام به یادگار مونده، عکسی سیاه و سفید که از روی اعلامیه اش برداشتم.
۲ـ اولین باری که کامپیوتر دیدم ۱۴-۱۵ سالم بود. سال دوم دبیرستان بودم. یه کامپیوتر ۲۳۳ برام خریده بودن تا یاد گرفتم دیسکت رو توی فلاپی درایو جا بدم ۳ تا دیسکت شکوندم. اوون موقع ویندوز تحت داس بود و مثل حالا با یه سی دی نصب نمی شد حدود ۱۳ تا فلاپی داشتم که باید با اونها ویندوز نصب می کردیم. هر وقت که سیستم خراب می شد باید با اتوبوس می فرستادمش تهران که داداشم درستش بکنه و برام دوباره با اتوبوس بفرسته. اصلا هم درس دانشگاهی در مورد کامپیوتر نخوندم ولی الان بیسیک و دلفی و ... به راحتی کار می کنم. واسه خودم یه پا مهندس شدم.
3ـ چیزی که خیلی توی زندگیم آزارم می ده و همیشه خودم رو به خاطر اوون سرزنش می کنم اینه که خیلی از سال 1375 بدم میاد. چون اون سال من خیلی نحس بودم. 1 ماه بعد از ازدواجم پدرم فوت کرد. هنوز توی مراسم فاتحه بودیم که خودم مجبور شدم برای یک عمل جراحی بیمارستان بستری بشم. تعدادی از عیادت کنندگان که قرار بود برای عیادت من بیان توی جاده تصادف کردند و یکیشون ضربه مغری شد. خوشبختانه نمرد ولی حالا بعد از گذشت 10 سال هنوز هم خوب نشده و حرکاتش خیلی کند و سنگین شد. آذر ماه همون سال جونم به لبم رسید و از زندگی مشترکم دست کشیدم و دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم. دیگه نمی خوام از او سال حرفی بزنم ولی بازهم بدبیاری داشتم.
4ـ تا امروز که دارم می نویسم 18 بار سابقه بیهوشی و رفتن به اتاق عمل رو دارم. اونقدر آسیب پذیرم که خودم هم باورم شده که واسه مردن خوبم.
5ـ از 29 شهریور ماه تا امروز سابقه 6 تصادف را دارم که تصادف آخری که 29/9/1385 بود بالاخره طرف مقابل مقصر شناخته شد ولی راننده فرار کرد چون ماشین رو ساعت 3 صبح همان روز از شهرک پارسیلون دزدیده بود و مطمئنم که حالا دارم فحش و بد و بیراه می شنوم که زحمات و نقشه های یک ساله آقا دزده رو به باد دادم.
حالا منم باید 5 نفر رو به یلدا نویسی دعوت کنم. حتما اینکار رو می کنم. خانمها رو در اولویت می زرام. البته حس فیمینیستی در کار نیست.
غروب جمعه بازم دلم خيلی گرفته بود. توی كوچه صدای فرياد مي آمد. شور و هياهو توی فريادها موج می زند.
باز هم هلهله
باز هم شادی
باز هم شور و شعف
من می خواهم زنده باشم، نفس بکشم، شادی کنم و بخندم. ولی خنده های مصنوعی هميشه زود محو می شوند.
باید به زندگی اميدوار بود. به قول یک دوست عزيز این اميد است که انسان را در برابر بیماریهای زنده نگه می دارد. پس بايد مقاوم بود. شايد اگر زنده بمانم، روزي بعد از گذشت سالها به اين روزها بخندم كه تا اين اندازه مأيوس و نااميد بوده ام و همواره كسي در گوشم زمزمه مي كرد كه اميد داشته باش اميد...
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صفحه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
از من هم فقط همين نوشته ها مي ماند. نوشته هايي كه در دل زمان مدفون مي شوند و فقط خاطره اي از آنها در ذهن دوستان به جاي مي ماند.
پس بايد خود را رها كرد تا سرچشمه اميد
و فرا مي رسد آن روز كه همراه گل قاصدكي
به سر گلدسته تقويم روم
و به آيين ستايش و پرستش سر ستايم و بسايم بر نور
پس در آن روز من از خالق خود خواهم خواست
كه به انديشه تبدار تو آرامش پرواز دهد
و در آن لحظه تو خواهي دانست
رنج بسيارم را.
چه گويمت ؟ که تو خود با خبر ز حال مني
چو جان، نهان شده در جسم پر ملال مني
چنين که مي گذري تلخ بر من، از سر قهر
گمان برم که غم انگيز ماه و سال مني
خموش و گوشه نشينم ، مگر نگاه توام
لطيف و دور گريزي، مگر خيال مني
ز چند و چون شب دوريت چه مي پرسم
سياه چشمي و خود پاسخ سوال مني
چو آرزو به دلم خفته اي هميشه و حيف
که آرزوي فريبنده ي محال مني
هواي سرکشي اي طبع من، مکن! که دگر
اسير عشقي و مرغ شکسته بال مني
ازين غمي که چنين سينه سوز سيمين است
چه گويمت ؟ که تو خود باخبر ز حال مني
توانم نيست بنويسم تمام ناتمامت را
قلم گيرد مگر از دفتر من انتقامت را
شروعي بد ولي پايان خوبي دارد اين قصه
چشيدم پيش از انتها لذت حسن ختامت را
و مي دانم ننوشيده چنين مدهوش افتادند
شنيدند از دهنها احتمالا وصف جامت را
اگر چه متهم هستي به فهميدن هنوز اما
نكرده هيچ قاضي بر تو تفهيم اتهامت را
نهال تازه و سرو كهن را تاب طوفان نيست
نمي گويم ببر اما ملايم كن كلامت را
نمي خواهند نه ... بنويس مي خواهند و نتوانند
و مجبورند بگذارند بي پاسخ سلامت را
صلاح ملك خود را خسروان دانند فرهادا
مشو دلگير اگر شيرين نمي خواهند كامت را
سپيد آيين من خوش باش اين خورشيدهاي پير
نيارند آب، گردانند برف پشت بامت را
تو را هر كس ننوشد از شراب شعر محروم است
حلالم كن كه واجب كرده ام بر خود حرامت را
غروب آدینه است و مثل همه غروبهای دیگر من دلتنگم. دیگر از دست اشک و گریه هم کاری ساخته نیست.این بغض سنگین خیال شکستن ندارد. هر روز مستحکم تر از روز قبل می شود. عجب دردسری شده است این دلتنگی. بی خیالی همه به سراغ ما نمی آید. روزهای تکراری، حرفها را هم تکراری کرده است. هر چه می خواهم بنویسم از دلتنگی است و بدبختی و تنهایی و حسرت و ... چند وقتی است که حرف تازه ای برای نوشتن ندارم. دچار روزمرگی شده ام به قول بازاری ها که می گویند این فصل، فصل فروش نیست، فکر می کنم این فصل هم فصل نوشتن نیست.
hich kas استارت تازه ای زده است. وبلاگی جدید با دست نوشته های لری. حتماً باید دید و لذت برد.
اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته ، پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشينه كرده
باز همنيستي ، غروب چهارشنبه
و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد
و كنج آواز مردگان مي اندازد ، نمي دانم ، شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
كاش بيايي، سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته
يادت بياورم، هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
بگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نيايي
بگذار بميرم و ، وقتي كه آمدي
مرگ مرا به عنكبوتم تسليت بگو
تا به حالا جایزه برده اید؟ لذت این بردن تا چه اندازه بوده است؟ در مدت ۵ سالی که از وبلاگ نویسی ام می گذرد دوستان زیادی پیدا کرده ام. در وبلاگ تنها، مثل هیچکس دوست عزیزی به نام هنگامه میهمان همیشگی من بود و در وبلاگ سو و شون رضای عزیز و hich kas همراهان همیشگی من هستند. کسانی که مرا امیدوار می کنند و سوق می دهند به سوی فرداهای بهتر.
امروز فهمیدم که برنده انتخاب اسم وبلاگی به گویش خرم آبادی شده ام و این برنده شدن شیرین بود و دل نشین در طول ۳۰ سال بازنده بودن در گذران عمر.
فقط می توانم بگویم از همراهی همه شما عزیزان و سروران گرامی متشکرم.
با امید بهترین و زیباترین روزها در زندگی،
پیروزی و صلابت در تلاش،
مستدام و سلامت در مادام هستی.
بچه که بودم از مرگ نمی ترسیدم. چون وقتی ۴ سالم بود با مرگ اشنا شدم. اون موقع هیچی نمی فهمیدم. همه توی سر و صورت خودشون می زدن اما من فارغ از همه چیز نون قندی می خوردم. نمی دونستم مردن چیه. همیشه کنار خسرو نشستن برام لذت داشت. همیشه کنارش بودم، توی بغلش بودم، خواهر کوچیکش بودم. برام شعر می خوند، باهام بازی می کرد و... ولی حالا خوابیده بود بدون اینکه بدونه بازم کنارش نشستم و نیازمند محبت هاش هستم. از گریه های مامان و خواهرام هیچی نمی فهمیدم. اون روزها خیلی زود رفتند، من بزرگ شدم و قد کشیدم، خسرو زیر خروارها خاک خوابید و پوسید، حالا فقط خاطره هاش برام مونده، جوانی بالا بلند و ۱۹ ساله که باید چشم از این دنیا می بست و همه آرزوهای خودش و خانواده رو با خودش زیر خاک برد. من موندم و یه خاطره و نترسیدن از مرگ. از اون موقع بود که از مرگ نمی ترسم. نمی دونم مرگ چیه؟ وقتی هم پدر مرد همینجوری بودم. دوست داشتم ساعتها کنارش بشینم و حرف بزنم اما اجازه ندادن که اون شب اول کنارش باشم.
حالا هر وقت که حوصلم سر می ره به مرگ فکر می کنم و زیر لب زمزمه می کنم:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان
او زمن طلقی ستاند رنگ رنگ
خیلی وقته دلتنگم. نمی دونم چرا. اما احساس پوچی می کنم. حس می کنم توی این چند سال اخیر که عاشقانه عشق می ورزیدم، کسی منو زیر پاهاش له کرده. کسی جواب عشقمو نداده، کسی خالصانه دوستم نداشته. همه می گن این سندرم که دوباره سراغت اومده، باید دارو درمانی رو و روان درمانی رو دوباره شروع کنی، اما خودم می دونم که اینجوری نیست. از چیزی دلخورم، از کسی ناراحتم، اما نمی دونم چیه و کیه؟ هر کی هست و هر چی هست بهش می گم خیلی رذلی و پست که عشقمو زیر پا گذاشتی، دلم و شکستی و رفتی. منی که عاشقانه دل به تو داده بودم. تو رفتی بدون اینکه نیم نگاهی پشت سرت بندازی، منو گذاشتی با همه خاطراتت. شاید دیگه نیایی، شاید باز هم پشیمون برگردی و معذرت خواهی بکنی. اما این بار دیگه نمی بخشمت. ۳۰ سال بخشیدم این آخرش بود، دیگه نمی بخشمت. دیگه نمی خوام خوب باشم، دیگه نمی خوام به همه احساسم رو منتقل کنم، دیگه نمی خوام کسی از اینکه دوستش دارم لذت ببره و بعد منو بازیچه بگیره. بهت می گم:خدا کنه که حسرت خوشی به قلبت بمونه، .....
|
باز شد آن روز درهای بهشت |
| ||
|
|
آسمان تور اقاقی می سرشت | ||
|
ماه تابان در سیاهی ها شکفت |
| ||
|
|
سرِّ هستی را خدا با کس نگفت | ||
|
آمد از هفت آسمان طه رسول |
| ||
|
|
تا کند باران رحمت را نزول | ||
|
با نگاهش چادر شب را درید |
| ||
|
|
در زمین دست خدایان را برید | ||
|
خیمه ابلیس را آتش گرفت |
| ||
|
|
دست حق آیات نورانی نوشت | ||
|
خلق سمت آیه ها راهی شدند |
| ||
|
|
سوره ای خواندند و سبحانی شدند | ||
|
شوق دریا در زمین پیچیده بود |
| ||
|
|
قایق خورشید هم آماده بود | ||
|
کوزه ی آب از چه قلقل می کند؟ |
| ||
|
|
قل هو الله احد گل می کند | ||
|
ای رسول آبها، مولای من |
| ||
|
|
قطره های جود را بر من بزن | ||
|
من که عمری در قفس جاری شدم |
| ||
|
|
خفته بودم محو بیداری شدم | ||
|
ما به شوق وصل تو دف می زنیم |
| ||
|
|
مثل باران و زمین کف می زنیم | ||
|
دف زنان تا عرش بالا می رویم |
| ||
|
|
توشه های نور با خود می بریم | ||
|
هدیه کن بر من دعای ناب را |
| ||
|
|
دور کن از من طنین خواب را | ||
|
با اذانت جاهلیت نیست شد |
| ||
|
|
نمره های عاشقانت بیست شد | ||
|
من شهادت می دهم مولا تویی |
| ||
|
|
برترین خلق در دنیا تویی | ||
|
باز کن درهای سنگین دلم |
| ||
|
|
پاک کن زنگار ننگین دلم | ||
|
دور کن از من منیَّت، موج نور |
| ||
|
|
رهنمونم کن به دریاهای دور | ||
زندگي يک آرزوي دور نيست
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن،زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست
اين تمامش ماجراي زندگيست
دانلود: آنتی ویروس یاهو مسنجر (جدید!)